تغییرات در وبلاگ

بنا به درخواست دوستان دامنه خاطرات این وبلاگ از چوب و فلک به تنبیه بدنی ارتقا میابد و همچنین وبلاگ دیگری با نام choobfalak.blogspot.com تشکیل شده است که فقط مربوط به خاطرات چوب و فلک در مدرسه میباشد و در واقع از لحاظ موضوعی زیرمجموعه این وبلاگ است.

جمعه ۲۵ دی ۱۳۸۸ ه‍.ش.

اولين خاطره من از چوب و فلک

اولين خاطره من از چوب و فلک مربوط به دومين روزي ميشه که رفتم راهنمايي. يعني دومين روز از آغاز سال تحصيلي که رفته بودم اول راهنمايي.
صبح روز اول سر صف مدير و ناظم حسابي تحديدمون کردن و برامون خط و نشون کشيدن که با کوچکترين شيطنت سخت برخورد ميکنن و اگه تنبلي کنيم سروکارمون با چوب و فلکه.
سر کلاس که رفتيم اول هر زنگ معلمها هم برامون خط و نشون کشيدن و مارو به فلک که گوشه کلاس بود تحديد کردن. يکي از معلما يکي از بچه ها رو که دوست من و همسايه ما بود با يه بهونه بيخودي بست به فلک و 40 ترکه کف پاش زد. کاملا مشخص بود که اون بيچاره رو فقط براي اين فلک کرد که از بقيه کلاس زره چشم بگيره.
من اون روز فلک نشدم ولي روز بعد صبح خواب موندم و وقتي رسيدم مدرسه بچه‌ها صف بسته بودن. منو که دير اومده بودم فرستادن کنار يه عده از بچه ها که گوشه حياط وايساده بودن. بعد من هم هر کسي که مي‌اومد ميفرستادن پيش ما.
همه مي ترسيديم. ميدونستم که به احتمال زياد بعد از رفتن صفها به سر کلاس تنبيه ما شروع ميشه.
بعد از رفتن همه صفها مارو بردن تو زير زمين مدرسه. تمام ما سال اوليها داشتيم از ترس ميلرزيديم.
وقتي چشمون به فلکهايي اوفتاد که تو زمين نصب شده بود صداي گريه اکثر سال اوليها و چند تايي از سال بالاييها بلند شد.
بعد ناظم اومد و ازمون خواست که کفش و جورابامونو در بياريم.
صداي گريه‌ها بلندتر شد و بچه ها شروع کردن به التماس کردن ولي بعد از به داد بلند ناظم براي مدت کوتاهي صداها قطع شد و همه شروع کرديم به در آوردن کفش و جورابمون.
همون موقع ناظم دست يک از بچه ها رو گرفت و در حالي که اون بيچاره التماس ميکرد و همش ميگفت: "آقا غلط کردم." کشيد برد و خوابوند رو زمين پاي فلک و به کمک يکي از مستخدمهاي مدرسه پاهاشو بست به فلک و محکم کرد.
در همين حال دوباره صداي گريه بچه ها بلند شد.
ناظم از مجموعه ترکه هاي کنار ديوار يکي برداشت و رفت طرف پسري که به فلک بسته شده بود.
ترکه رفت بالا و يک دفعه با سرعت اومد پايين و خورد به کف پاهاش.
داد زد: آييييييييييييييييي . . .
من چشمم به جاي ترکه به کف پاهاي اون پسر بود که يکدفعه ترکه دوم اومد پايين و دوباره دادش درومد: "آيييييييييييييييي . . ."
و بعد ترکه سوم: "آيييييييي . . . غلط کردم . . ."
من که تا اون موقع گريه نمي کردم ناگهان به گريه افتادم و همينطور در حالي که اشک ميريختم به اون يک جفت پا خيره شده بودم که پشت سر هم ترکه مي خورد و جاي ترکه روي کف پاها بيشتر مي‌شد.
تا اينکه بعد از بيست ترکه يکي از مستخدمها که تعداد ترکه ها را هم مي شمرد پاهاشو باز کرد و ناظم اومد طرف ما، تا يکي ديگه از ما رو انتخاب کنه و ببنده به فلک.
همه با ترس خودمونو عقب کشيديم تا اينکه ناظم دست انداخت و يکي رو گرفت و کشون کشون با خودش برد.
تازه اونموقع متوجه نفر قبلي که فلک شده بود شدم که لنگ لنگان داشت به سمط کفشاش ميرفت.
دوباره صداي ترکه و صداي التماس بلند شد.
به همين موال چند نفر ديگر هم فلک شدن تا نوبت به من رسيد.
التماس ميکردم و قول ميدادم ديگه دير نکنم، ولي فايده اي نداشت. خوابيدم روي زمين و پاهامو گذاشتم تو فلک.
بعد ديدم ناظم جلوم ايستاد. ترکه رفت بالا و محکم خورد کف پام.
داد زدم: "آييييييييييييييييي . . . غلط کردم . . ."
دردش واقعا زياد بود.
داشتم درد ترکه اولو تحمل ميکردم که ترکه دوم خورد کف پام.
دوباره دا زدم: "آيييييييييييي . . .آييييييييي"
همينطور ترکه‌ها پشت سر هم به کف پام ميخورد و من گريه ميکردم و داد ميزدم: "غلط کردم."
تا اينکه فلک کردن من هم تموم شد و پاهامو از فلک باز کردن. پاهام خيلي مي‌سوخت. خودمو رو زمين کشيدم رفتم کنار تا نفر بعدي جامو بگيره.
داشتم آروم کف پاهامو مي‌ماليدم که نفر بعدي داد زد: "آييييييييي . . ."
برگشتم به اون نگاه کردم و بعدش به بچه هايي که هنوز فلک نشده بودن و منتظر بودن تا نوبتوش برسه. تو اين مدت چند نفر ديگه هم بهشون اضافه شده بود که دير اومده بودن و آنها را هم آورده بودند پايين پيش ما.
لااقل خوشحال بودم که ديگه بين اونها نيستم و تنبيهم تموم شده.
کف پام خيلي درد مي‌کرد. فلک نفر بدي تموم شد و ناظم رو به من گفت: "زود پاشو برو سر کلاس"
من از ترس اينکه دوباره فلک بشم با هر زحمتي بود بلند شدم و آروم آروم رفتم کفشامو پوشيدم و جورابامو گذاشتم تو جيبم.
وقتي رسيدم سر کلاس دو نفر از بچه‌هاي کلاسمون که قبل از من فلک شده بودن سرجاشون نشسته بودن و معلم داشت درس مي‌داد.
منم آروم زير نگاه کنجکاو بچه‌ها رفتم سر جام نشستم.
کفشامو درآوردم. پام خيلي مي‌سوخت. پاي راستمو آروم آوردم بالا و يکم ماليدم و بعد پاي چپم.
چند دقيقه بعد دوباره در کلاس باز شد و يکي ديگه از بچه ها که فلک شده بود اومد تو.
اون روز چهار نفر از کلاس ما فلک شدن که يکيش من بودم.
خوشبختانه اون روز کسي توسط معلمها فلک نشد.
مدرسه که تعطيل شد در حالي که آروم راه مي‌رفتم و يکمي مي‌لنگيدم به طرف خونه راه افتادم.
جورابامو گذاشته بودم تو کيفم. دلم مي‌خواست هر چه زودتر به خونه برسم تا کفشامم در بيارم.
خونه که رسيدم رفتم تو اتاقم و يکم پامو ماساژ دادم. بعد دراز کشيدم روي تخت تا اينکه براي ناهار صدام کردن.
درد پام يکم بهتر شده بود. لباسامو درآوردم و يک شلوار گرمکن پوشيدم. من که تقريبا هيچ وقت جوراب نمي‌پوشيدم، اگه اون موقع جوراب پام مي‌کردم خيلي تابلو ميشد براي همين بدون جوراب رفتم ناهار بخورم.
نمي‌دونستم کسي فهميده فلک شدم يا نه ولي کسي چيزي نگفت. چهارزانو نشستم و سريع شروع به خوردن کردم. کف پام هنوز مي‌سوخت. با رون پام به کف پام فشار مي‌اوردم تا شايد سوزشش کمتر بشه. چند بار حالت نشستنمو از چهار زانو به دو زانو و برعکس تغيير دادم.
بعد از ناهار رفتم تو اتاق رو تختم دراز کشيدم و چند ساعت خوابيدم.
وقتي بيدار شدم پام هنوز يکمي مي‌سوخت.
شب که شد جاي ترکه‌ها تقريبا از بين رفت. کف پام ديگه خيلي کم درد ميکرد و موقع راه رفتن مشکلي نداشتم.
بعد از اون تا حدود سه چهار هفته هر روز صبح سر وقت تو مدرسه حاضر مي‌شدم، تا اينکه دوباره يه روز خواب موندم و بيست ترکه ديگه خوردم.

البته تو اين سه چهار هفته دو بار سرکلاس به علت درس بلد نبودن فلک شده‌بودم.

پنجشنبه ۲۴ دی ۱۳۸۸ ه‍.ش.

وقتي راهنمايي بودم


ميخوام يکم در مورد مدرسه‌اي که سه سال راهنمايي رو توش گذراندم توضيح بدم.
من بين سال 1371 تا 1374 راهنمايي ميرفتم، مدرسه ما یه مدرسه دولتی بزرگ بود که تعداد خیلی زیادی دانش آموز داشت که اکثرا بچه های شر و شیطون بودن. بچه های درس خون و زرنگ همشون مدرسه‌های غیر انتفایی میرفتن، مدرسه ما هم پر شده بود از بچه های لات و شر که من با همه شیطنتام جلو اونا یک بچه مثبت بودم.
مدیر و ناظم هم به جز چوب و فلک راه دیگه ای برای کنترل این به قول خودشون لات خونه پیدا نکرده بودن. از هیچ تنبیه دیگه ای هم استفاده نمیکردن با هر کار خطایی فلک میشدیم از سیلی، کف دستی، جریمه، احضار ولی و يا هر تنبیه دیگه ای خبری نبود. فقط از چوب و فلک استفاده میکردن، از تشویق هم که اصلا خبری نبود.
قوانین خیلی سفت و سختی داشتن که تعیین میکرد با هر خطایی چه جوری فلک بشیم. یعنی سر صف فلک بشیم یا تو کلاس یا دفتر، با ترکه فلک بشیم یا کابل و اینکه چند ضربه بخوریم.
برای خطاهای کوچیک با ترکه و حدود 20 تا 40 ترکه میخوردیم مثلا هرکی دیر میرسید مدرسه میبستنش به فلک و 20 ترکه کف پاش میزدن، اصلا نمیپرسیدن دلیل موجهی داری یا نه، فلک میکردن بعدشم میفرستادنمون سر کلاس.
اصلا کاری نداشتن که دانش آموزی شاید مشکل داره، کند ذهنه یا کلا شاید یک دلیل موجه داشته باشه. تو هر کلاس یک فلک با چند تا ترکه بود چون اینقدر تعداد فلک کردن‌ها زیاد بود که اگه میخواستن هر بچه ای رو برای تنبیه بفرستن دفتر کلی وقت تلف میشد. حتی هر روز مستخدمین مدرسه اول صبح قبل از اینکه بچه ها برن سر کلاس به همه کلاسها سر میزدن تا تو هر کلاس حد اقل چهار پنج تا ترکه باشه که یک وقت اگه موقع فلک کردن ترکه شکست مجبور نشن يکي بفرستن از دفتر ترکه بياره.
هر روز بايد وقتي زنگ آخر ميخورد ميرفتيم وضو ميگرفتيمو تو نمازخونه مدرسه نماز ميخونديم اگه کسي نماز نميخوند يا بدون وضو ميخوند فرداش سر صف فلک ميشد براي همين همه بچه ها قبل از رفتن به خونه، نماز ظهر و عصرو تو مدرسه ميخوندن. درضمن بعد از وضو گرفتن حق نداشتيم جورابامونو بپوشيم. بايد بدون جوراب نماز ميخونديم تا کف پاهاي ترکه خورده همو ببينيم و درس عبرت بگيريمو وقتي رسيديم خونه بريم سراغ درسامون.
تمام سه سال دوران راهنمايي من اينطوري گذشت، معمولا ماهي يکي دو بار فلک ميشدم تازه من يه دانش‌آموز متوسط بودم. بچه هايي بودن که خيلي بيشتر از من اين بلا سرشون ميومد. نمونش دوستم پدرام بود که تقريبا هفته‌اي يک بار سروکارش با چوب و فلک بود. من تو دوران راهنمايي فقط يک بار سر صف فلک شدم که خيلي هم برام سخت بود و هنوزم خاطره‌اش ناراحتم ميکنه ولي پدرام اينقدر سر صف فلک شده بود که خودشم نميدونه چند بار بوده. اين روزا وقتي از خاطرات مدرسه با هم صحبت ميکنيم و حرفامون ميرسه به فلک شدنهامون به شوخي ميگه: "اينقدر سر صف فلک شدم که حسابش از دست در رفته"
به نظر من چوب و فلک خيلي مفيد و لازمه فقط به شرطي که سر صف نباشه تا بچه اي که به فلک بسته شده تحقير نشه. خود من تنها ناراحتي که در مورد فلک دارم واسه موقعيه که سر صف فلک شدم ولي با مواردي که توي دفتر يا سرکلاس فلک ميشدم مشکلي ندارم.
من معتقدم که چوب و فلک خيلي خيلي خيلي مفيد و لازمه، چون فلک باعث شد من برم دانشگاه وگرنه معلوم نبود اصلا بتونم ديپلم بگيرم، پدرام که اصلا معلوم نبود بتونه راهنمايي‌رو تموم کنه.



چهارشنبه ۲۳ دی ۱۳۸۸ ه‍.ش.

بدترين خاطره

حالا که میخوام خاطرات تنبیه شدنمو در زمان تحصیل بنویسم اول میخوام سختترین و بدترین خاطره ای که از اون ایام دارمو بنویسم.
این خاطره مربوط میشه به اسفند سال 1372 وقتی که دوم راهنمایی بودم. چند روز از امتحانای ثلث دوم گذشته بود که یک روز مستخدم مدرسه اومد و منو با سه نفر دیگه برد دفتر. داشتم از ترس می لرزیدم میدونستم قرار چه بلایی سرم بیاد. چیزی که ازش میترسیدم اتفاق افتاده بود. معلم تاریخ نمره ها رو اعلام کرده و ما چهار نفر نمره زیر ده گرفته بودیم و حالا باید سر صف فلک میشدیم. مارو با چند نفر دیگه که اونا هم از همین معلم تک گرفته بودن تو دفتر جمع کردن. غیر از دو سه نفر هممون گریه میکردیم و با اینکه میدونستیم هیچ فایده ای نداره به ناظم التماس میکردیم که از فلک کردن ما صرفنظر کنه. من چون بچه مغروری بودم هر وقت که میخواستن ببندنم به فلک غیر از یکی دو مورد هیچ وقت به التماس نیفتادم و گریه نکردم و هر وقت میخواستن فلکم کنن برای اینکه به بقیه بچه ها نشون بدم که نمیترسم زود کفش و جورابمو در میاوردم و در حالی که خیلی میترسیدم اصلا به روی خودم نمیاوردم. ولی این بار وضع فرق میکرد. غیر از اینکه یک چوب و فلک ویژه در انتظارم بود که توش به جای ترکه با کابل میزدن کف پام، چیزی که خیلی بیشتر ازش میترسیدم فلک شدن سر صف و جلوی چشم تمام بچه های مدرسه بود.
زنگ زدن و همه بچه ها اومدن تو حیاط و به دستور ناظم صف بستن، بدش مارو بردن تو حیاط. البته من دیگه گریه نمیکردم تا جلوی بچه های مدرسه غرورمو حفظ کنم و نشون بدم که اصلا از فلک شدن نمیترسم گرچه داشتم از ترس میمردم. همینجوری وایسادن سر صف جلوی اونهمه دانش آموز خیلی سخت بود، اصلا نمیتونستم سرمو بالا بگیرم و به بچه ها نگاه کنم. وایسادن جلوی اونهمه بچه خودش عذاب آور و غیر قابل تحمل بود چه برسه به اینکه حالا باید کفشو جورابمو درمی آوردم و دراز میکشیدم تا فلک بشم.
بعد از اینکه کفش و جورابامونو درآوردیم اول دوستم پدرامو در حالی که جیغ و داد میکرد و آقای ناظمو قصم میداد خوابوندن روز زمین و پاهاشو گذاشتن تو فلک. دو تا از مستخدما دو سر فلکو گرفتن و اینقدر پیچوندن تا پای پدرام صفت و محکم جفت شد و دیگه نتونست پاشو تکون بده. بعد فلک شروع شد، هر ضربه کابلی که به پاش میخورد، داد میزدو جملاتی میگفت مثل "غلط کردم، ببخشید، آقا دیگه نزنین، دفعه آخرم بود" و از این جور چیزا یکی از همون مستخدما هم که فلکو نگه داشته بود، تعداد ضربه ها رو میشمرد.غیر از صدای شلاق و التماس پدرام و شمردن تعداد ضربات هیچ صدایی نبود. من که تا اون موقع بزور گریمو نگه داشته بودم دوباره به گریه افتادم، اشک میریختمو همینطور به پدرام نگاه میکردم که زیر فلک دستو پا میزد.
بلاخره تعداد ضربه ها به صد رسید و پای پدرامو باز کردن و یکی دیگه از ماهارو که از ترس جرأت تکون خوردن نداشتیم گرفتن و کشون کشون در حالی که اشک میریختو التماس میکرد بردن خوابوندن، بستن به فلک و دوباره فلک شروع شد.
همینجوری یکی یکی مارو بستن به فلک تا نوبت من شد. باز به خاطر غرورم و اینکه مثلا شجاعتمو به رخ بچه هایی که شاهد فلک شدن ما بودن بکشم وقتی ناظم دستمو گرفت و برد تا بخوابونه روی زمین، بدون اینکه التماس کنم یا خودم عقب بکشم رفتم خوابیدم و پاهامو گذاشتم توی فلک. ولی وقتی اولین ضربه کابل خورد کف پام دیگه غرور و شجاعتو این چیزا از یادم رفت.
بلند داد زدم: "آآآآآآی سوختم، آقا غلط کردم"
در همین حال مستخدم گفت: "یک"
بعد در حالی که داد میزدم: "آقا نزنین" ناظم که کابل برده بود بالا، محکم آورد پایین و زد به کف پام.
دوباره داد زدم: "آااااای غلط کردم ببخشین"
همینجوری کابل می خوردمو داد میزدمو التماس میکردم تا اینکه شنیدم مستخدم گفت: "صد"
بعد فلک شل کردن و پاهامو از توش درآوردن. من چهار دستوپا یه چند متر رفتم کنار تا نفر بعدی بیاد و فلک بشه. انگار کف پام آتیش گرفته بود ولی جرأت نمیکردم به کف پاهام دست بزنم یا بمالموش. همنجوری نشسته بودمو کف پاهامو نگاه میکردمو اشک میریختم. همون موقع صدای نفر بعدی که اولین کابل به کف پاهاش خورد بلند شد.
بعد از اینکه هممون فلک شدیم، بچه ها اومدن از کنار ما رد شدن، رفتن سر کلاس. آقای ناظم هم برگشت به ما گفت: "شماها برین خونتون"
یکی از مستخدما کیفامون با چند جفت دمپائی آورد و داد بهمون. هر وقت کسی رو شدید فلک میکردن چون میدونستن نمیتونه با اون وضع پاهاش کفش بپوشه بهش دمپائی میدادن.
ولی ما که نمی تونستیم راه بریم، همینجوری نشسته بودیم و گریه میکردیم. بعد از حدود یک ساعت برای اینکه وقتی بچه ها برای زنگ تفریح میان حیاط ما رو نبینن یواش یواش و با هزار زحمت بلند شدیم و شروع کردیم به راه رفتن، البته چه راه رفتنی پاهامون آتیش بود. جورابا و کفشامونو گذاشتیم توی کیفامون و دمپاییایی رو پوشیدم. من و پدرام در حالی که دستهای هم گرفته بودیم از در مدرسه رفتیم بیرون. ما و خانواده پدرام با هم همسایه بودیم برای همین آروم آروم با کمک هم تا نزدیک خونه هامون رفتیم. ولی به جای خونه رفتیم مسجد محل تا موقعی که مدرسه ها تعطیل میشن بریم خونه. نمیخواستیم کسی تو خونه بفهمه فلک شدیم. اگه میفهمیدن مجبور میشدیم بگیم که تجدید شدیم بعدشم کلی سین جین و یک تنبیه دیگه نصیبمون میشد.
رفتیم تو مسجد نشستیم و در حالی که مراقب بودیم کسی نفهمه شروع کردیم به مالیدن کف پامون. یکم که پاهامون اروم شد رفتیم وضو گرفتیم و اومدیم نمازمونو خوندیم. چون تو مدرسه ما همه بچه ها باید قبل از خونه اومدن نماز ظهر و عصرشونو تو نمازخونه مدرسه میخوندن، برای همین اگه نماز نخونده میرفتیم خونه و اونجا نماز میخوندیم شک برانگیز بود. بعد از نماز کفشامونو پوشیدیم و یواش یواش رفتیم خونه. از اونجایی تو مدرسه بعد از درآوردن جورابام برای وضو گرفتن دیگه جوراب پام نمیکردم و میومدم خونه احتاج نبود جورابامونم پامون کنیم پدرام هم همینطور بود.
خونه که رسیدم زود کفشامو درآوردم و قبل از اینکه کسی منو ببینه و متوجه کف پاهام بشه رفتم تو اتاقم درو بستم، نشستم رو تخت و شروع کردم به مالیدن کف پام تا جای کابلایی که خوردم محو بشه و کسی متوجه فلک شدنم نشه، چون منی که هیچ وقت جوراب نمیپوشم اگه تو خونه با جوراب میگشتم بیشتر جلب توجه میکرد.
تا یکی دو هفته نمیتونستم درست راه برم ولی تو خونه هر جوری بود طوری راه میرفتم تا کسی نفهمه. تو این مدت با دمپائی و بدون جوراب میرفتم مدرسه و کفشهامو میزاشتم تو کیفم. بعد از ظهرا با پدرام وقتی که نزدیک خونه میشدیم دمپائی رو میزاشتیم تو کیفمون و کفشامونو پامون میکردیم تا بریم خونه.
بعد حدود دو هفته دمپائی ها رو به مدرسه پس دادیم و به روال عادی برگشتیم. ولی خاطره اون فلک شدن سر صف هیچ وقت فراموشم نشد. به نظر من چوب و فلک چیز خیلی خوبیه و بسیار مفید و لازمه فقط به شرطی که جلوی چشم کلی دانش آموز دیگه انجام نشه. من ثلث سوم از درس تاریخ نمره 18 گرفتم و دلیلشم بخاطر همون صد ضربه کابلی که کف پام خورد میدونم. تنها مشکل من با این مورد از فلک کردن اینه که سر صف انجام شد و به همین خاطر اونو بدترین خاطره از تنبیه دوران تحصیلم میدونم و گرنه من تو مدرسه زیاد فلک شدم اما با اونا هیچ مشکلی ندارم و خیلی مفید و سازنده میدونمشون، چونکه سر صف جلوی چشم حدود 1000 تا دانش آموز انجام نشدن.

سه‌شنبه ۲۲ دی ۱۳۸۸ ه‍.ش.

خاطره علي از فلک شدن

من علی هستم 30 ساله و تکنسین اتاق عمل.
من هم مثل همه دوستان،به دفعات در مدرسه از معلمین و مدیر و ناظم چوب خوردم و در دوران ابتدایی و راهنمایی بارها و بارها فلک شدم.درسم خیلی خوب نبود تقریبا متوسط بودم و معمولا نمرات کمتر از 17 را تنبیه می کردند فرقی هم نداشت که این نمره از چه درسی باشه.من توی مشق نوشتن هم کمی تنبل بودم و در دوران ابتداییم تقریبا هر روز از خانم معلم چوب می خوردم.یادمه دوران ابتدایی تو مدرسه یه جایی بود که مخصوص تنبیه شدن بود و برای کسانی بود که با تاخیر به مدرسه میومدن.من بارها اونجا تنبیه شدم.باید صبر می کردیم و منتظر می موندیم تا ناظم بیاد و به کف دستامون نفری 10 ضربه ترکه بزنه تا تادیب بشیم که به نظر من خود اون کف دستی خوردن راحت تر از انتظارش بود بنا براین همیشه اولین نفر می رفتم و دستامو صاف نگه می داشتم و ترکه های پر از سوزش ناظم رو می خوردم.
اهل شیطنت هم بودم و هفته ای دو سه بار تو دفتر مدرسه یا کنار دیوار دفتر توسد ناظم یا مدیر 30 ضربه شلنگ می خوردم.اما سخت ترین تنبیه همون فلک شدن بود که متاسفانه برای عبرت بقیه سر صف انجام می شد و معمولا با ترکه تنبیه می کردن.من خیلی سر صف فلک شدم.کلاس اول ابتدایی که بودم فقط یک بار سر صف فلک شدم ولی از سال دوم به بعد کم کم دفعات تنبیهم زد بالا و به مرور زمان فلک شدن سر صف برام عادی شد چون فقط شاگرد اولها و ممتازها سر صف فلک نمیشدن و از یه مدرسه 1000 نفری،900 نفرش حداقل یه بار سر صف فلک شده بودن و هیکدوممون از همدیگه خجالت نمی کشیدیم.ولی به هر حال فلک شدن سر صف تنبیه بسیار نا خوشایندی بود و حداقل 50 ضربه با ترکه یا یک تکه شلنگ به کف پاها می زدند.کلاس پنجم دبستان آقای معلم ما کسانی رو که نمرات زیر 10 می گرفتن با کمربندش کف دستی می زد.گاهی هم با کمربندش فلکمون می کرد ولی فلک سر صف فقط با ترکه یا شلنگ انجام می شد.من حاضر بودم سر کلاس از آقا معلم ضربات کمربند بخورم ولی سر صف با ترکه یا شلنگ فلک نشم.کلا کف دستی خوردن تنبیه آسون تری بود چون کف دستها رو یکی یکی می زدند و حین چوب زدن هم میشد کمی دستها رو با تاخیر بیاری بالا ولی موقع فلک پاها رو توی چوب فلک طوری می بستند که جای هیچ مانوری نبود.از همه بدتر لنگ زدن بعد فلک شدن بود.چون تا چند روز کف پاها متورم می موند به خصوص زمانی که تنبیه شدیدی انجام می شد یعنی بیشتر از حد معمول که 50 ضربه بود میزدن.اینجور وقتها تا شب نمی شد راه رفت.کف دست زدن هم که بدون استثنا هر زنگ انجام می شد و من یادمه یه روز زنگ اول واسه بلد نبودن تمرین ریاضی پای تابلو 20 تا ترکه خوردم،زنگ بعد واسه مشق ننوشتن و زنگ سوم واسه بلد نبودن علوم 20 ضربه خوردم. و جالب اینکه زنگ آخر هم به خاطر نمره صفر از جغرافی خوابیدم و آقا معلم پامو بست به فلک و40 ضربه کمربند خوردم.در دوران راهنمایی شدت تنبیهات بیشتر شد چون تعداد درسها بیشتر شده بود.تنبیه بدنی هم به صورت منظم هر روز و هر ساعت سر کلاس و ماهی یک بار سر صف انجام می شد که من هر ماه سر صف فلک می شدم و چون تو دوره راهنمایی یه کم بزرگتر شده بودم از تنبیه شدن سر صف بدم میومد ولی خب نمراتی که می گرفتم و یا بی انضباطیهایی که می کردم از طرف مسئولین مدرسه مستحق چنین تنبیهی بود.البته کف دستی هم زیاد می خوردم و اغلب با کابل و شلنگ و ترکه انجام میشد و دیگه از خط کش چوبی- که دردش از ترکه و کابل و شلنگ کمتره- خبری نبود.
توی دهه 60 غیرممکن بود کسی توی مدرسه تنبیه نشه.
اما از تمام این حرفها که بگذریم به نظر من هم تنبیه چیز خوبیه و حتی چوب و فلک هم تنبیه خوبی بود چون واقعا هیچ آسیب جسمی ای نداشت فقط بی نهایت سخت و دردناک بود.به نظر من تنبیه زمانی موثره که ایجاد حالت نا خوشایند بکنه و فلک کردن به دلیل درد زیادی که داشت ابزار خوبی برای جریمه کردن بود.بعدها که وارد دانشگاه شدم تمام اون دردی که بارها تو کف دستها و پاهام حس کردم به شیرین ترین خاطراتم تبدیل شدند.

دوشنبه ۲۱ دی ۱۳۸۸ ه‍.ش.

فلک شدن در سال 75

با خواندن این خاطرات،من یاد دبیرستان خودم افتادم.به خصوص احساس بد کسی که جلوی چشم بقیه فلک میشه.
من در دوران دبیرستان بیشتر ازپنجاه بار توی دفتر مدرسه و یک مرتبه سر صف فلک شدم و اون هم مربوط به سال دوم دبیرستان بود در سال 75.چون مدرسه مون دولتی و پایین شهر بود مدیرمون می گفت اینجا لات خونه س و هر کس رو می فرستادن پیشش با کابل و شلنگ و ترکه فلک می کرد.من چون خیلی شرور بودم و درسمم متوسط رو به پایین بود تقریبا 10 روز یه بار پاهام تو فلک آقا ناظم بود و حداقل 20 ضربه نوش جون می کردم و تقریبا فلک شدن برام هیچ ترسی نداشت.با همه وسایل هم فلک شده بودم.موقع فلک شدنم بدون هیچ التماس و خواهشی می خوابیدم و کتک می خوردم.اما یه بار به سختی فلک شدم و از اون بدتر اینکه سر صف تنبیهمون کردن و اون کتک سخت رو هرگز فراموش نمی کنم.
اون موقع تازه این نظام جدید آموزشی راه اندازی شده بود و ما روزهای سه شنبه،ساعت وسط درس نداشتیم.یه ماه که گذشت حوصله مون از بیکاری سر رفت و به پیشنهاد من که پسر شری بودم قرار گزاشتیم با پنج نفر دیگه یواشکی از مدرسه بزنیم بیرون و بریم سینما که این کارم کردیم و بعد موقع برگشتن هم از روی دیوار پریدیم توی حیاط و هیچکس هم نفهمید.هفته بعد هم همین کار رو کردیم و این بار رفتیم به یه پیتزا فروشی و ساعت 10 صبح نفری یه پیتزا خوردیم و یه کم تو پارک همون حوالی که پر بود از دخترای خوشگل وجیگر و ... خوش گذروندیم و حال کردیم و ساعت 11 و ربع بود که برگشتیم طرف مدرسه.من آخرین نفری بودم که پریدم تو حیاط و از دیدن اون صحنه کم مونده بود خودمو خیس کنم.تمام بچه های مدرسه مشغول صف بستن بودن و مدیر و ناظم به ما اشاره می کردن که بریم سمتشون.تو مدرسه ما اون جایی که برنامه صبحگاهی رو اجرا می کردن(و تنبیه ها هم اونجا بود) چند تا پله می خورد و می رفت بالا.
با اشاره مدیر رفتیم بالا و سرایدار مدرسه مون اومد و به ما گفت کفش و جورابتونو در بیارین.سعید با ترس گفت:آقا سر صف نه...بریم تو دفتر 100تا بزن کف پامون.مدیر از پشت بلندگو داد زد: هم 100 تا می زنیم هم سر صف می زنیم تا عبرت همه بشه.و بعد هم اول همه سعیدو خوابوندن و پاشو بستن به فلک.بقیه بچه ها بغض کرده بودن و مهرداد خاک برسر هم گریه می کرد.سرایدار و یکی از بچه ها فلکو نگه داشتن و آقا ناظم در حالیکه یه کمربند کلفت دستش بود اومد جلو و شروع کرد به زدن.تند و تند کمربندو می برد بالا و می زد به کف پای سعید و اون بدبخت هم صدای فریادهای التماس آمیزش بلند شده بود.وقتی 100 ضربهء سعید تموم شد و پاشو باز کردن نتونست راه بره.چند تا از بچه ها زیر بغلشو گرفتن و آوردنش پایین.به همین ترتیب بچه ها یکی یکی می رفتن و می خوابیدن و حدود5 دقیقه 100 تا کمربند از ناظم می خوردن تا اینکه نوبت من شد.مثلا واسه اینکه کم نیارم بدون هیچ حرفی خوابیدم و پامو تو فلک گذاشتن و ناظم شروع کرد به زدن.همچین که اولین کمربند و خوردم صدایم بلند شد:آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ.سرایدار شمرد:یک. و ناظم ادامه داد.همچین محکم میزد که داشت جونم در میومد و چون تعداد ضربه ها زیاد بود هرچی میزد تموم نمیشد.چشمامو بستم و فقط به همون دخترای خوشگل توی پارک فکر کردم و دیگه چیزی نفهمیدم تا اینکه سرایدار شمرد:100.فلکو که شل کردن چشمامو باز کردم.البته بی اختیار اشکهامم اومده بود.چهار دست و پا از جایم بلند شدم و اومدم گوشه حیاط و نشستم پیش بقیه.پام چنان آش و لاش شده بود که حتی نمی تونستم بمالونمش یا فوت کنم.من خیلی با کمربند از بابام کتک خورده بودم ولی فلک نشده بودم.وقتی آخرین نفرمونم فلک شد بچه ها رفتن سر کلاس و ما همونجا نشسته بودیم که یکی یکی سرو کله پدر و مادرامون پیدا شد.اومدن و تعهد دادن که ما دیگه از این غلطا نکنیم و بعد هم ما رو بردن خونه.
اون شب من یه کتک هم از پدرم خوردم که چون تو انباری و دور از چشم خواهر و برادرم بودم اصلا ناراحت نشدم.آخه پشت من به ضربات کمربند بابا عادت داشت.فقط چند شب دمر خوابیدم و حدود یه هفته هم طول کشید تا کف پام ورمش بخوابه.اما چند روز بعد دوباره به خاطر نمرهء -4- از درس ریاضی رفتم دفتر و 40 ضربه کابل آقا مدیر خورد به کف پام.

پنجشنبه ۱۷ دی ۱۳۸۸ ه‍.ش.

خاطره يک دبير رياضي از فلک شدن البته در خانه

آقام(پدرم) آدمی بسیار جدی بود. در واقع جدیت منم به آقام کشیده بود. جرات هیچ خلافی نداشتیم. در عوض درسخون بودیم و همه دکتر و معلم و مهندس شدیم. حتی یه نفر هم از خانوادهء10نفرهءما دیپلمه نموند. اینا رو گفتم که شرایط منو بدونید. یه روز که کلاس ششم بودم،از درس علوم نمرهء5/8 گرفتم. معلم گفت فردا میگی پدرت بیاد مدرسه. جراتشو نداشتم نمره مو نشون پدرم بدم. چون به خاطر تنبلی نمرهء کم آورده بودم. فرداش منو خواستن دفتر. وقتی پامو گذاشتم دفتر خشکم زد پدرم تو دفتر نشسته بود. پدر من عادت داشت ماهی یه بار به مدرسهء بچه هاش سر میزد و اون روز هم از شانس من اونجا بود. مدیر به من گفت تو مگه نمره تو نشون پدرت ندادی؟مگه قرار نشد بگی بیاد مدرسه؟ پس چرا اطلاع ندادی؟ گفتم آقا روم نشد. مدیر گفت چون شاگرد درسخونی هستی اینبار میبخشمت. برو سر کلاس. از ذوقم داشتم سکته میکردم. با خیال راحت رفتم سر کلاس. ظهر که رسیدم خونه پدر هنوز نیومده بود. ناهارمو خوردم و مشقامو نوشتم و درسای فردا رو هم خوندم. غروب بود که آقام رسید خونه. یه نیم ساعتی استراحت کردو بعدش رفت تو حیاط. چند دقیقه بعد منو صدا کرد. زفتم حیاط، پدرم گفت بدون هیچ بحثی برو زیر زمین. موهای تنم سیخ شد. ما تو زیرزمین فلک داشتیم. جرات حرف زدن نداشتم. رفتم تو زیرزمین. پدرم پشت سرم اومد تو و درشم قفل کرد. یه ترکه دستش بود. پدرم همیشه ترکه ها رو مینداخت تو حوض. چون تو اهواز هوا گرم بود هیچ ترکه‌ای تازه نمیموند و پدر من هم برای تر و تازه نگه داشتن ترکه ها اونا رو تو آب میخوابوند. آخرین باری که پدرم از فلک استفاده کرد نه روز پیش بود که داداشم فلک شده بود. یعنی اون ترکه نه روز بود که داشت تو آب خیس میخورد. پدرم گفت دمپایی هاتو دربیارو بخواب زمین. با ترس اینکار رو کردم. پدرم فلکو آورد و پامو گذاشت تو فلک. گفتم چی شده؟ چرا میخواید فلکم کنید؟ گفت حرف نباشه و شروع کرد به چرخوندن چوب فلک. داشتم از ترس میمردم. محکم شدن طناب فلک دور مچ پام رو داشتم با تمام وجود حس میکردم که خب حس ترسناکی بود. وقتی فلک کاملا دور پاهام محکم شد، پدرم چوب فلکو آورد بالاتر و گیر داد به لبهء پنجره. پام مونده بود بالای بالا، حتی یه کم از کمرم هم رفت هوا. پدرم ترکه به دست اومد بالاسرم . . .
ابروهاش طوری به هم گره خورده بود که جرات اعتراضو از آدم میگرفت. یه سر فلکو خودش نگه داشته بود. محکم و قاطع گفت فلک امشبت به دو دلیله: اولش اون نمرهء کذایی و بعدشم پنهونکاریت که به من نگفتی. بعد ترکه رو برد بالا (از ترس چشامو بستم) و محکم کوبوند کف پام. یه لحظه حس کردم پامو بریدن، چنان دردی گرفت که انگار نفسم برید.
بی اختیار داد زدم: آآآوووخ. . آیی. . . وزدم زیر گریه.
پدرم داد زد: ساکت، انقدر میزنم کف پات که سر به راه شی. اینو گفت و یه ترکهء محکمتر زد وسط پام. دوباره دادم رفت هوا
آی. . . . . یکی دیگه زد جای قبلی. . آآآآخ. چون پدرم چوب فلک رو خیلی برده بود بالا انگارهم پام درد میگرفت هم کمرم. پدرم بدون توجه به ناله های من همینطور کف پاهامو فلک میکرد. ترکهء خیس پدرم میرفت هوا و با شدت هر چه تمامتر میخورد به کف پای من و از جاش آتیش بلند میشد. من فقط پای خودمو میدیدم و ترکه هی میخورد کف پام و منم چاره ای جز تحمل درد این کتک سخت نداشتم. انقدر نالیده بودم که صدام یه کم حالت گرفتگی پیدا کرده بود ولی پدر همچنان ترکه رو با اون دست سنگینش میزد به کف پام. راست راستکی داشتم جون میدادم. التماس کردم: غلط کردم. . . دفعهء آخرم بود. . . تکرار نمیشه. . .

پدرم همونطور که داشت منو میزد پرسید: الان که پاهات تو فلکه این حرفو میزنی؟ . . گفتم:آآخ . . نه به خدا . . آییی . . اوووه . . تکرار نمیشه . . پدرم تو همون وضعیت که داشت همچنان به کف پای من بدبخت ترکه میزد گفت: قول بده. گفتم قول میدم . . یکی دیگه زد . . گفت دوباره قول بده . . . گفتم قول میدم . . آآآآآآآآیییییییی . . . یه بار دیگه قول بده . . . گفتم قول میدم. . آآآآآآآآآآآخ. گفت پس این ده تا ترکه رو هم واسه قولی که دادی میزنم که اگه یه وقت قولت یاد رفت درد ترکه ها قولتو یادت بیارن. و ده تا دیگه هم زد. بالاخره تنبیه سخت من تموم شد. پدرم چوب فلکو گذاشت زمین. انگار درد کمرم صد برابر شده بود. پدرم پامو از تو فلک آورد بیرون و گفت پاشو برو بالا. من همینکه پامو گذاشتم زمین چنان دردی گرفت که نتونستم تعادلمو حفظ کنم و اگه پدرم دستمو نگرفته بود با کله میخوردم به دیوار. اون شب تا صبح پاهامو میمالوندم. درد و سوزشش تا فردا ادامه داشت ولی جای ترکه ها تا یه هفته به صورت یه عالمه خط قرمز رو پام مونده بود. بعد از اون من همیشه نمره هام بالای شانزده بود (البته قبلشم همینطوربود) تا زنده ام این کتک سختو فراموش نمیکنم.

خاطرات يک دبير رياضي از فلک کردن

من دبیر بازنشسته’ دولتم. تو سی سال تدریسم شاید هزار تا شاگرد فلک کردم. ولی نه من لذت بردم نه اونا. من چون تنبیه میکردم محکم میزدم,اونا هم التماس میکردن که یواش تر بزنم. اصلا هم لذتی در کار نبود. معلم بودم و اخلاقا در برابر تربیت بچه ها مسئول.
من معمولا به خاطر نمره کسی رو نمیزدم,بجز وقتایی که کسی زیر 10 میگرفت. چون به نظر من کسی که تا حد دبیرستان رسیده باشه کودن نیست و اگه نمره’ زیر 10 بیاره حتما تنبلی کرده. به شاگردامم تذکر داده بودم نمره’ زیر 10جریمه ش فلکه. به ازای هر یه نمره 3ضربه میخوره کف پاش. یه بار از کلاس دومی ها امتحان گرفته بودم. چهار نفر نمره’ زیر 15 گرفته بودن که بهشون جریمه دادم. ولی یکی از پسرا نمره اش شده بود-7- وطبق مقررات باید فلکش میکردم. من آدم جدی ای بودم(وهستم)و همه میدونستن که از اشتباه کسی آسون نمیگذرم. بنابراین با جدیت به اون پسر که اسمش محمد بود گفتم کفش و جورابتو درآر بیا بیرون. پابرهنه اومد پای تابلو. همه از ترس لال شده بودن. فلک رو از گوشه’ کلاس آوردم گفتم بخواب. خوابید و من هم پاهاشو گذاشتم توی فلک. دوتا از بچه ها رو هم صدا کردم که سر فلکو گرفتن و شروع به چرخوندن چوب فلک کردن. با پیچوندن چوب,طناب دور پای محمد سفت شدوپاهاشم اومد بالاتر و کاملا در اختیار من قرار گرفت. از کشوی میزم کمربند چرمی ضخیمی رو که مخصوص تنبیه بود آوردم بیرون و دور دستم پیچیدم و اومدم بالاسرش و گفتم:نمره’ 7 چند تا شلاق داره؟یه کم فکر کرد و گفت39تا,گفتم 39تا که نمیشه,40تا میزنم کف پات که باید هر ضربه رو بشمری وگرنه حساب نمیکنم. طوری وایسادم که بتونم محکمتر بزنم و بعد دستمو بردم بالا و زدم کف پاش. صدای برخورد کمربند به کف پای محمد تو کلاس پیچید:تااااااااااااااااااااااااااااپ.
محمد داد زد:آآآآآآآآآآیییییییییییییییییییییییی,یک. . آقا غلط کردیم,تکرار نمیشه.
دادزدم ساکت و دومین شلاق رو محکمتر زدم کف پاش.
. . . آآآآآآآخ. . 2. . آآآآه. . 3. . 4. . و من همینطور بی وقفه به کف پای محمد شلاق میزدم. پاهاش قرمز قرمز شده بود و رد ضربات کمربند کاملا رو پاهاش موند. گاهی یه پاشو میبرد پشت اون یکی پاش,گاهی انگشتاشو جمع میکرد,گاهی هم تکون مختصری به پاش میداد ولی فایده نداشت,چون هر دو پاش در دسترس من بود و من محکم میزدم کف پاش تا ادب بشه. من میزدم و محمد آخ و اوخ میکرد و میشمرد. انقدر به کف پاش شلاق زدم تا 40تا ضربه تموم شد. باور نمیکنید پاهاش چه ورمی کرده بود. در حالیکه به کف پاش اشاره میکردم رو به کلاس گفتم این عاقبت تنبلیه.
پاشو باز کردم و با بد بختی رفت نشست.
یه روز کلی تمرین داده بودم واسه روز جمعهء بچه ها. خیلی زیاد بود ولی خب لازم بود. روز شنبه وقتی اومدم سرکلاس اول درس دادم. درس که تموم شد به بچه ها گفتم تکلیف روز پنجشنبه تونو ببینم. بچه ها هم دفترای ریلضی شونو گذاشتن روی میز و منم مشغول دیدن تکالیف شدم. بعضیها غلط داشتن،بعضیها هم اشکال داشتن و. . . من به تمام سوالات شون جواب میدادم. تا اینکه رسیدم سر میز یکی از بچه ها. دفتر شو که نگاه کردم کفرم بالا اومد. هیچی ننوشته بود. پرسیدم چرا تمریناتو حل نکردی؟گفت آقا اجازه بلد نبودیم. گفتم همه شو بلد نبودی؟؟؟؟؟؟!!!!!!پس سر کلاس حواست کجا بوده؟گفت چیزه. . . همه شو که نه. . . بعضیهاشو بلد نبودیم. . . گفتم هر کدومو بلد بودی مینوشتی بقیه شو مثل بقیهء دوستات از من میپرسیدی. گفت آقا ما وقت نکردیم. . . چیزه. . نه. . یادمون رفت. . . چپ چپ نگاش کردم و گفتم چیکار داری که وقت نداری؟جوابی نداد. گفتم 15سالته آقا پسر،هنوز مثل کلاس اولی ها از زیر تکلیف فرار میکنی. گفت آقا ببخشید،من. . . دادزدم حرف نباشه،دفعهء اولت نیست که بگذرم. پاشو برو وایسا پای تابلو. گفت:آخه. . گفتم:زوووووووودباش. رفت وایساد پای تابلو. تکلیف همه رو دیدم. حدود 10دقیقه به زنگ مونده بود. گفتم کفش و جورابتو درآرآماده شو واسه تنبیه. خودمم فلکو آوردم و اون پسر خوابید پای بساط فلک. پاشو گذاشتم توش و طنابشم پیچوندم تا محکم شد. مبصر اومد کمربندو داد دستم ویه سر فلکو نگه داشت. یه سر دیگه ش تو دست چپ خودم بود. کمربند رو بردم بالاو بعد زدم کف پاش. گفت آی. . آقا غلط کردیم. . تورو خدا. . کمربند خیلی درد داره. توجه نکردم و کارمو ادامه دادم. اون هی ناله میکرد و میگفت ببخشید ولی من کوتاه نمیومدم. و محکم به کف پاش شلاق میزدم. نمیدونم چند تا زدم ولی وقتی زنگ خورد فلک کردنو تموم کردم و پاشو باز کردم. نمیتونست راه بره. لنگ لنگون رفت نشست سر جاش.

چهارشنبه ۱۶ دی ۱۳۸۸ ه‍.ش.

خاطره يکي از دوستان درباره فلک شدنش در مدرسه

من تو دوران راهنمایی توسط مدیر سختگیرمون فلک میشدم و چون خیلی شاگرد درسنخوونی بودم پدر و مادرم اجازه این کار رو داده بودن.این یکی از خاطراتمه:
کلاس اول راهنمایی بودم.یه بار از درس عربی یه نمره صفر گرفتم.زنگ تفریح که خورد،دبیرمون که خیلی از دستم ناراحت شده بود منو برد دفتر.مدیرمون وقتی فهمید چی شده منوفرستاد تو آبدارخونه.بعد خودش با یه تیکه پارچه و یه خط کش چوبی اومد و در رو بست.بعد سرم داد زد حالا درس نمیخونی و صفر می گیری؟حالیت می کنم تنبل.بعد یه تیکه روزنامه انداخت زمین و به من گفت کفشاتو و جورابتو دربیار و بخواب زمین.من هم این کار رو کردم.بعد یه صندلی آورد و پاهامو بست به صندلی و گفت تمام زنگ تفریح کتک می خوری تا تنبلی فراموشت بشه...خطکشو برداشت و اومد طرف من و شروع کرد به تند تند زدن با اون خط کش کف پام.من هی گریه می کردم و آه و آخ می گفتم.ولی خانم مدیر گوشش به من نبود و به شدت داشت به کف پای من چوب مبزد و می گفت:حالا درس نمیخونی؟...تنبلی می کنی؟...تکون نده پاتو...پاهاتو نبر پشت همدیگه...صاف نگه دار...آهان... درسی بهت بدم...که صفر گرفتن یادت بره...پاتو خوب نگه دار...تکون نخور...تنبل...
خانوم مدیر به سختی داشت منو فلک می کرد و هر چی بیشتر میزد دردشم بیشتر میشد.ولی خودش انگار خستگی حالیش نمیشد.محکم و تند تند به کف پای من چوب میزد و من احساس می کردم جونم داره در میاد از شدت درد و سوزش.بد جور میزد و گریه های من هیچ تاثیری توی تصمیمش نداشت.چون تمام 10 دقیقهء زنگ تفریح من داشتم چوب می خوردم.وقتی زنگ تفریح خورد خانوم مدیر با خواهش و التماس من بالاخره چوب زدن به کف پای منو متوقف کرد و شروع کرد به باز کردن پاهام.وقتی خواستم بلند شم احساس کردم رو زمین راه نمیرم چون کف پام باد کرده بود و تمام سطح پام هم به شدت سرخ شده بود.خانم مدیر چند تا چوب هم به پهلوی پام زد و تهدید کرد که اگه تکرار بشه سر صف منو کتک میزنه.بعدش منو فرستاد سر کلاس.من هم اشکامو پاک کردم کفشامو پوشیدم و لنگ زنان رفتم تو کلاس.ولی سرخی کف پام تا چند روز معلوم بود و مجبور بودم تو خونه جوراب بپوشم تا ضایع نشم.چون واسه یه دختر بد بود که کف پاش بزنن.

سه‌شنبه ۱۵ دی ۱۳۸۸ ه‍.ش.

روزگار چوب و فلک

سالهای زیاد دوری نیست...حدود 8 سال پیش...حدودا 9 سالم بود...تازه به این شهر اومده بودیم وتازه تو این مدرسه ثبت نام کرده بودم...خب!اون روزا تنبیه یه چیزرایج مثل دوران پدرا و پدربزرگامون نبود...انجام میشد اما نه به شدت اون دوران...اما مثل اینکه تو این مدرسه که بهترین مدرسه ی شهر بود یه همچین قانونی نبود...شنیده بودم که تو این مدرسه دانش آموزارو فلک مکنن اما باور نمی کردمو می گفتم حتما خیلی کار بدی کرده بودن که حالا مثلا یه بار ناظم فلکشون کرده...خلاصه روز اول رفتیم مدرسه...همه ی بچه ها تو حیاط مدرسه بودن ...زنگ خورد و همه تو صف های تعیین شده وایسادن...ناظم اومد و میکروفون رو برداشت و بعد از سلام و خوش آمد گویی!!!!و تبریک سال جدید تحصیلی!!!!!گفت:"امسال هم مثل هر سال دانش آموزان خاطی و درس نخوان و تنبل در کلاسها یا در دفتر یا در مقابل صف فلک میشن...قوانین تعداد ضربات و نوع ترکه و مکان فلک در داخل اعلامیه ی داخل کریدور برای دانش آموزان تازه وارد زده شده...".من که دیگه متوجه شدم که انچه شنیده بودم راست بوده...صفها شروع کردن به رفتن داخل کلاسها...من هم دنبال صف رفتم داخل کلاس...زیاد به اعلامیه توجه نکرده بودم ...هنوز فکر میکردم دروغه و واسه ترسوندن بچه هاس...البته باید بگم که خودم هم از بچگی فوق العاده به کف پاهای پسرا علاقه داشتم و از دیدن اون کف پاها قند تو دلم آب میشد و خب از اینکه این مدرسه فلک داشت خوشحال بودم چون اینطوری کف پاهای دوستامم می دیدم...وای!که دیدن اون کف پاهای تازه از کفش در اومده و در حال فلک تو فلک چه لذتی داره...خلاصه وارد کلاس که شدیم منو کنار خوشگلترین پسر کلاس نشوندن...موهای قهوه ای با چشمای سبز کم رنگ با پوستی سفید...اسمش وحید بود...از همون لحظه ی اول با هم دوست شدیم و من دل تو دلم نبود که اون پاهای خوشگل که الان تو کفش کتونی نیمه آبی و تو اون جورابای سفیدن کفاش چه شکلین و چه بوی فوق العاده ای میدن...تو همین فکر بودم که معلممون با یه ترکه ی بزرگ انار تو دستش اومد تو کلاس...یکم حرف زدو گفت:"بچه ها شما باید منظم و مرتب باشین و درسها و تکالیفتونو مرتب بخونید و انجام بدید و زیاد سر و صدا نکنید که اگه ببینم کسی اینارو رعایت نکرده مستقیم فلکش میکنم چون من به کف دستی و ازین حرفا اعتقاد ندارم...تنبیه من فقط فلکه...اونم بدون جوراب!!!"زنگ تفریح شد و تو حیاط به وحید گفتم:"با اون ترکهه فلک میکنه!؟اصلا تو کلاس چه جوری فلک می کنن؟اگه فلک می کنن پس دستگاهش کو؟"داشتم از کنجکاوی می مردم!...وحید گفت:"شاید!البته ممکنه یه ترکه ی البالو یا چند تا ترکه ی انار دیگه هم تو کمد کنار میز معلم باشه...در ضمن آره که تو کلاس فلک می کنن!اصل فلکشون تو کلاسه!"بعدش گفت:"ممکنه دستگاه تو کمد باشه...شایدم دستگاه ندارن...!"من گفتم:"ندارن!؟پس چه جوری فلک میکنن؟"وحید گفت:"چند حالت داره!ممکنه کف پاها رو بذارن رو بالای نیمکت یا بخوابونن رو زمین و بعد یکی از بالا کف پاهاشو نگه داره یا بهش بگن خودت کف پاهاتو بیار بالا و اگه تکونش بدی بیشتر کتک می خوری ویا اینکه کف پاهارو می ذارن رو میز معلمو فلک میکنن...تازه یه حالت دیگم داره...اونم اینه که می گن چهار دست و پا بره زیر نیمکت و بعدش جفت کف پاهاشو از عقب می ذارن رو محل نشستن رو نیمکتو چوب میزنن...این آخریه خیلی دردناکه چون خیلی کم می تونی انگشتاتو تکون بدی و اصلا نمیتونی پاهاتو تکون بدی...تازه مدلای دیگه ای هم داره...!!!"من که داشت از فلک گفتن و کف پا گفتن وحید قند و یخ تو دلم اب میشد!...بهش گفتم:"وحید!تا حالا فلک شدی؟"وحید با اون چشمای نازش به من نگهه کردو یه لبخند زدو گفت:"آره...!!!بریم سر کلاس...زنگ خورد..."من که داشتم میمردم...وای!وحید خوشگله فلک شده بود...وای!...دویدمو به وحید گفتم:"واسه چی!واسه چی فلکت کرده بودن...!!!؟؟؟"اونم گفت:"خب درسامو نخونده بودم!"من دوباره گفتم:"چند تا زدن؟درد داشت؟چقدر درد داشت؟جوراب پات بود یا بدون جوراب بود؟"اونم که ار این سوالای من خندش گرفته بود گفت:"خب آره که درد داشت...کف پاهام سرخ شده بود...میسوخت...بدون جورابم بودم...50تا کتکم زدن!"وای...وای من که داشتم می مردم...یه هفته ای رفتیم مدرسه اما خبری از فلک تو کلاسمونو سر صف نبود اما هر از گاهی خبر فلک کردن از کلاسای دیگه بگوشمون میرسیدو بچه هایی که لنگان لنگان میرفتن خونه رو می دیدیم...
یه روز آقا معلممون خیلی تکلیفمون داده بود که من تا ساعت 1 شب داشتم تکالیفمو می نوشتم...فردا صبح شدو اقا معلم اومد سر کلاسو گفت:"تکالیفتونو بذارین رو میز..."یه دفعه وحید به من گفت:"مگه اقا معلم تکلیف داده بود؟؟؟؟"منم گفتم :"اره!مگه نمیدونستی...!؟"اونم گفت:"وای!الان فلک میشم..."من با اینکه خیلی دوست داشتم کف پاهاشو ببینم اما اینقدر دوستش داشتم که دلم نمیومد فلک بشه...اقا معلم رسید به میز ما و تکلیف منو دیدو بعدش رسید به وحید...وحید مظلومانه گفت:"اقا اجازه!ما هواسمون نبود که تکلیف داریم..."اقا معلمم با یه لبخند موزیانه که انگار آرزوش بود که بچه خوشگلیه کلاسو فلک کنه گفت:"برو اون گوشه وایسا تا من تکلیف کف پاهاتو روشن کنم...!!!!"...خلاصه اقا معلم تکالیف همه رو دیدو بعد رفت سراغ کمد و یه موکت از کمد در اوردو بعدش فلک...اره!خودش بود...فلک حدودا 1.5 متر طولش بودو حدود 10سانتیمتر قطرش و یه طناب نیمه کلفتم وسطش...بعد به وحید گفت:"زود!کفشاتو در بیارو جوراباتم همینطور...!"...وحید که یکم شیطون بود اصلا گریه نمی کرد اما با حالت خواهش می گفت:"اقا!تو رو خدا !ده بار تکلیف می نویسم ام فلک نه!...اقا فلک خیلی درد داره...یادم رفته بود اقا!وگرنه مینوشتم...."اما اقا معلم که این حرفا بگوشش بدهکار نبود داد زد:"زود باش!کفشا و جوراباتو در بیار وگرنه بجای 50 تا 100 تا فلکت میکنم...!"وحیدم که ترسیده بود نشست رو موکت و کفشاشو در اور...وای!عجب جورابایی...اینقدر قشنگ بر امدگی ها و تو رفتگی های کف پاش زیبا رو کف جورابش نقش بسته بودو یه کم کثیف شده بود که باور نکردنی بود...خلاصه وحید جوراباشم در اوردوگذاشت تو کفشش...وای!عجب کف پاهایی داشت...سفید توقسمت قوسش که متمایل به صورتی بود و گوشه های قهوه ای کم رنگ با انگشتای پفکی زیبا که اونقدرقشنگ با برامدگی های کف پاش ست بود که انگار ازین کف پا خوشگلتر وجود نداشت...معلم دو تا از بچه های کلاسو صدا زد و اومدن دوسر فلکو گرفتن و پاهای بی نظیر وحیدو گذاشتن تو فلک و در حین بالا بردن فلک فلک رو پیچوندن که طناب دور قوزک پای وحید محکم محکم شد...وای!پاهای بی نظیر وحید تو هوا بود...معلم یه ترکه ی ناب ابدیده از کمد در اوردو اومد جلوی کف پای وحید...با دست راستش شروع کرد به دست مالی کردن کف پاهای وحیدو انگشتاشو از هم باز میکردو می گفت:"باید کف پاهات باز بشه تا اماده ی فلک شدن بشه...در ضمن اگه وقتی ترکه به سر انگشتات می زنم انگشتاتو جمع کردی ضربه دوباره تکرار میشه...50 تا ترکه میخوری و در حین هذ ضربه میشماری اگه یادت بره که بشماری یا اشتباه دوباره از اول کتک می خوری"...معلم یکم ترکه رو به کف پاهای در بند وحید مالش داد...وای!کف پاهای لختش و شلوار لی و فلک و ترکه عجب منظره ی فوق العاده ای درست کرده بود...معلم ترکه رو برد بالا وششششششششششششششششششششتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت...زد به کف پاهای ناز وحید...وحید داد زد و گفت:"آآآآآآآآآآآآی!اقا...تو روخدا....غلط کردم...درد داره نزنید...!"اقا معلم گفت:"نشمردی که!دوباره محکمتر..."دوباره اقا معلم ترکه رو برد بالا و محکمتر زد کف پاهای وحید...و وحید شمرد"آآآآی!ییییک!"معلوم بود خیلی محکم زدش چون جای ترکه رو کف پاهاش مونده بود...یه خط مورب از انگشت کوچیکیه پای راست تا سر پاشنه ی پای چپ...و دومی رو زد و هی وحید خواهش میکردو میشمرد اما معلم فقط می زد...یکی زد محکم سر انگشتاش که وحید انگشاشو جمع کردو معلم گفت:"نشد...جمع نکن...دوباره..."...وحیدم از بس فلک کردن انگشت درد داره جیغش هوا رفته بودو دیگه اشکش در اومده بد...در حین ضربه ها از شدت درد هی کف پاهاشو بازو بسته میکردو به گوشه های هم می مالیدو...ولی نمی تونست زیاد تقلا بکنه چون طناب خیلی محکم پیچیده بود...کف پاهای سفید و صورتیش سرخ سرخ شده بود و جای ترکه های اخر روی اوون کف پاهای فوق العاده بخصوص گوشه هاش مونده بود...اقا معلم هی میزد به کف پاهای ناز وحیدو می گفت:"حالا که فلک بشی کف پاهات یاد میگیرن که یادت بیارن مشقاتو بنویسی...!!!!"خلاصه ضربه ی 50 هم شدو کف پای سرخ وحید از فلک ازاد شد...تا پاشو گذاشت رو زمین داد زد "آآآآآآیییییییییییییییییییییییی"...زنگ خوردووحید در حالی که پاهای لخت فلک شدشو تو کفشش کرده بودو کشون کشون میومد تا نیمکت هی می گفت"آآیییی"...خلاصه اومد رو نیمکتو چون طرف راست من میشست پای راستشو از کفش در اورد...کف پای سرخش که جای چند ترکه ی آخری روش بود روبروی من بود...همه بچه ها جمع شده بودنو هی نچ نچ میکردن...اما من چون بینهایت دوستش داشتم دستمو گذاشتم رو کف پاشونوازشش کردم...کف پاش داغ شده بود...من تو چشمای بی نظیر وحیدم نگاه می کردمو اونم تو چشمای من...و در همین حال کف پاهاشو نوازش میکردم...هرگز بوی فوق العاده ی کف پاش که بدستم رفته بود و اون نقش و نگار زیبا و اون تو رفتگیها و بر امدگیها رو فراموش نمی کنم...
وحید از اون روز به بعد هیچوقت یادش نرفت که تکالیفشو بنویسه...