تغییرات در وبلاگ

بنا به درخواست دوستان دامنه خاطرات این وبلاگ از چوب و فلک به تنبیه بدنی ارتقا میابد و همچنین وبلاگ دیگری با نام choobfalak.blogspot.com تشکیل شده است که فقط مربوط به خاطرات چوب و فلک در مدرسه میباشد و در واقع از لحاظ موضوعی زیرمجموعه این وبلاگ است.

شنبه ۷ بهمن ۱۳۹۱ ه‍.ش.

دوره ابتدایی ظاهرا باید دوران شیرینی باشه
یادمه معلم اول ابتدایی ما یه پیر مرد 60-70 ساله بود که بچه ها رو فلک میکرد
جالبه نه
با اینکه هیچوقت منو فلک نکرد ولی اون صحنه ها رو هیچ وقت یادم نمیره
فکر کنید یه پسر بچه 6-7 ساله که پاهاش رو دو نفر روی نیمکت محکم گرفتن و آقای معلم با چوب آلبالو میزد کف پای پسرک.
یادمه یه بار یکی از بچه ها رو که فلک کرد بیرون رفتنی نمیتونست روی پاش وایسه به خاطر همین خودش رو روی زمین می کشید.

منبع:

جمعه ۱۷ آذر ۱۳۹۱ ه‍.ش.

رابطه یادگیری نماز و کتک


سال سوم ابتدایی فکر کنم سال 64 بود که معلمی وارد کلاس شد که در نگاه اول همه بچههای کلاس وحشت کردند. سبیل نگو سبیل مظفرالدین شاه، کفش کلارک و شلوار آمریکایی و قد بلند خصوصیات آقای عطایی بود. اگه می‌دانستیم قراره تا کلاس پنجم معلممان باشه همون روز اول فرار می‌کردیم و به مدرسه دیگری می‌رفتیم. هنوز درست سرجایش ننشسته بود که یکی از بچه را صدا زد و چنان تو گوشش زد که صدایش توی مدرسه پیچید. روز اول اعلام کرد که با نمره زیر 18 فلک میشوید. هرگاه ازدست کسی عصبانی می‌شد میگفت بوزینه یا گوسفند بعد اورا نوازش می‌کرد.
هفته بعد سر زنگ دینی کفشش را درآورد و در مقابل نگاه حیرتزده ما به نماز ایستاد و با صدای بلند دو رکعت نماز خواند. بعد از نماز اعلام کرد 4 روز وقت دارین تا نماز را یاد بگیرید. سرتان را درد نیاورم روز مبادا فرا رسید و فقط اکبر رضایی بلد بود نماز بخواند. جناب عطایی از کلاس بیرون رفت و بعد چند دقیقه همراه با دو دانش آموز هیکلی کلاس پنجم و یک تسمه پروانه ماشین برگشت. هدایت همون اول از ترس خودش را خیس کرد. اما تمام بچه‌ها کفش و جوراب‌هایشان را در آوردند.
اولین نفر من را بیرون آورد روی زمین دراز کشیدم و دو نفر کلاس پنجمی پاهایم را گرفتند. خدا وکیلی 12 عدد کف‌پایی با شدت تمام نوش جان کردم. هنوز بعد 25 سال به یاد آنروز که می‌افتم پاهایم درد می‌گیرد. انچنان ما را زد که انگار آدم کشته‌ایم.
بعد فلک کردن مجبورمان کرد که در حیاط مدرسه روی زمین خاکی شروع به دویدن کنیم. خیلی درد داشت.
خلاصه مطلب سه سال از دست این آقا کتک و کفپایی خوردیم. اگر نمره کمتر از 18می‌گرفتیم برای هر نیم نمره 5 عدد کف‌پایی می‌خوردیم. اگه یک نفر کمتر از 18 می‌گرفت همه کلاس فلک می‌شدیم. القصه هفته بعد همه بچه‌ها مثل بلبل نماز می‌خواندند.
منبع وبلاگ تربیت بدنی مدارس:

شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۱ ه‍.ش.

آقای مشفق


هم سن و سالهای من آقای مشفق رو یادشون میاد. یادم میاد کلاس چهارم بودیم همین مدرسه شهید سید کمال حسینی. آقای مشفق مدیر مدرسه بود و به روش خودش مدرسه رو اداره میکرد. اونروز بین نماز ظهر و عصر اتفاقی افتاد که هیچوقت یادم نمی ره.

برنامه این بود که بچه هایی که سر نماز نمیومدند تنبیه میشدند و یکی از بچه هایی که الان اسمشو نمی برم کمتر تو این مراسم میومد. یه روز بین دو نماز همون دوستمون از در مدرسه اومد داخل و معلمها هم که انگار از قبل هماهنگ شده بودند رفتن پشت سرش و در رو بستن که نتونه از در مدرسه بیرون بره. چند لحظه بعد چند نفری اونو گرفتن و جلو چشم بچه ها بین دو نماز اونو به چوب فلک بستن.

بعد از این همه سال هنوز اون صحنه رو یادم میاد وقتی چوب به کف پاش میزدند . . .

منبع وبلاگ سیاه کوه:

دوشنبه ۸ آبان ۱۳۹۱ ه‍.ش.

تأثیر فلک در موفقیت

سلام
من در دوران تحصیلم خیلی تنبیه شدم و بیشتر اونها هم چوب و فلک بوده
معلمی که داشتیم یک سطل پر از آب و یخ میاورد کلاس و ما کفش و جوراب هامون را در میاوردیم و پاهامون را میزاشتیم تو سطل پر از آب و یخ به مدت حداقل ۵ تا ۱۰ دقیقه تا درد فلک را بیشتر بشه
بعدش هم که میخوابیدم زمین و دستگاه فلک را میاوردند معلممون میداد به دوتا از بچه ها و به من میگفت پاهات را بزار تو فلک من هم همین کار را میکردم و بعد فلک را میپیچوندند که خوب محکم بشه و نشه پاها را تکون داد و بعد هم معلممون شروع میکرد به فلک کردنم. با ترکه و شیلنک و هر چی که دستش میرسید حسابی فلکمون میکردند.
ولی من اصلا از فلک شدن های اون موقع ناراضی نیستم تازه خیلی هم به نظرم موثر بوده به نظر من هم باید تنبیه بدنی ادامه داشته باشه چون تو تربیت من که تاثیر کاملا مثبتی داشته.
میدونم حتما بعد از نظر من همه به من فحش میدهید و میگین تو دیگه کی هستی و دیونه ای و این چیزا ولی این نظر من بود.
من از فلک هایی که شدم تاثیر گرفتم و امروز انسان موفقی هستم.

سه‌شنبه ۲ خرداد ۱۳۹۱ ه‍.ش.

خاطره ای از آقا جمشید

خیلی شیطان بودم. آنقدر كه مادر و پدرم از پس من برنمی‌آمدند. همسایه‌ها هم كه هیچ‌كدام چشم دیدنم را نداشتند آنقدر كه سرشان بلا آورده بودم. در مدرسه هم همین‌طور. اگر از هر كتكی فرار می‌كردم ولی از دست معلم‌هایم نمی‌توانستم فرار كنم. هفته‌ای چندبار به بهانه‌های مختلف مورد عطوفت معلم با تركه خیس درخت انار قرار می‌گرفتم. یا مرا فلك می‌كردند و آنقدر تركه به كف پاهایم می‌زدم كه تا چند روز نمی‌توانستم راه بروم یا به كف دست‌هایم می‌زدند. تازه من شاگرد زرنگ كلاس بودم اگر هم تنبل بودم و هم شیطان، نمی‌دانم چه بر سرم می‌آمد! اما حمایت پدر و مادرم از معلمم درد ماجرا را بیشتر می‌كرد؛ آنها به آقای معلم كاملا حق می‌دادند.

یکشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۱ ه‍.ش.

چوب و فلک در یک دبيرستان غيرانتفايي در شمال شهر تهران

این قضیه که دارم تعریف میکنم را از معلم دینی تو کلاس دوم راهنمایی شنیدم و نمیدونم که تا چه اندازه حقیقت داره.
سال 72 بود ولی تو مدرسه ما هنوز از چوب و فلک استفاده میشد. یه روز معلم دینی یکی از همکلاسیها رو سر کلاس بست به فلک و خیلی شدید فلکش کرد. ظاهرا جرمش این بود که تو خونه از وضعیت مدرسه شکایت کرده بود و مادرش هم اومده بود مدرسه و به استفاده از چوب و فلک تو مدرسه اعتراض کرده و این روش تربیت را قدیمی دونسته بود.
معلم وقتی داشت اون پسر رو فلک میکرد برای دفاع از این روش تربیتی گفت که خواهر زاده اش در یک دبیرستان غیرانتفایی در شمال شهر تهران درس می خونه که هر پنجشنبه از کل درسهایی که از اول سال خوانده اند ازشون امتحان میگیرند و هرکس که نمره زیر 17 بیاورد فلک میشه. با این مثال مثلا می خواست بگه که فلک نه تنها قدیمی نیست بلکه در یه دبیرستان آن هم در شمال شهر تهران اجرا میشود و ما نباید از اینکه فلک میشویم شکایتی داشته باشیم.
همیشه برام سوال بود که آیا واقعا چنین دبیرستانی وجود دارد یا اینکه فقط دروغی بود برای ساکت کردن ما.

چهارشنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۹ ه‍.ش.

فلک شدن توسط معلم ورزش

زمانی بین سالهای 67 تا 75 مدرسه ابتدایی و راهنمایی می رفتیم رسم بود صبحگاه و بعد از هر زنگ تفریح مجبور بودیم سرصف بایستیم و هرکس کوچکترین خطایی ازش سر ميزد از صف بیرون می کشیدن و انواع تنبیه از کلاغ پر ودو دست و یک پا بالا و غیره روی آن شخص اجرا می کردند.
روزهای شنبه معمولا ناظم مدرسه نمی آمد و معلم ورزش مدرسه جای خالی او را پر می کرد. اگر ناظم مدرسه هر زنگ 20 نفر از صف بیرون می کشید. آقای رنجی معلم ورزش زنگی 60 نفر ازصف بیرون می کشید وتببیه او فلک کردن آنها بود. البته خوشبختی فلک شدگان این بود که بعد از اینکه صفها می رفتند سرکلاس فلک میشدند و همچنين پاهایشان بسته نمی شد اما معمولا بعد از فلک شدن باید 4 دور تو حیاط مدرسه پابرهنه مي دويدند و هرکه نمی توانست مجبور می شد آشغالهای حیاط را پابرهنه جمع کند. یک بار زنگ تفریح 6 نفر از صف کلاس ما کشید بیرون. ما زنگ بعدش ورزش داشتیم براي همين رفت پشت میکروفن و گفت: "کلاس2/5 نره سرکلاس"
بعد ازپیشخوان آمد پایین گفت: "همه جوراباتون دربیارید."
ما گفتيم: "چرا؟"
گفت: "6 نفر از صف شما خارج شدند باید جمع تنیبه بشه."
رفت سروقت آنهایی که ازصف بیرون کشیده بود نفری 30 يا 35 ضربه فلکشان کرد. بعد بچه های بقيه کلاسهارو فرستاد برن سر کلاس
اون 6 نفر هنوز روی سکو ایستاده بودند. به اونها گفت: "کفش وجورابتونو نپوشید"
اومد سر صف ما سه بار از جلو نظام و خبردار داد. 3 تا از بچه ها موقع خبردار دوم یکذره وول خوردند، اون سه نفرو ازصف کشید بیرون فرستاد پیش 6 نفری که قبلا بیرون کشیده بود. بعد از آن رفت سروقت اوون 9 نفر ،اونا روی زمین نشستند و نفری 30 تا 35 ضربه فلک شدن وقتي فلکشون تمام شد، دستور داد تا دیوار ته حیاط لی لی برند بعد رویشان را بگیرند طرف دیوار و دودست یک پا بگیرند بالا. بعدش اومد سر وقت ما روی زمین خوابوندمون و نفری 10 تا 12 ضربه فلک کرد و بعد از آن 50 60 تا از جلونظام خبردار داد و به اون 9 نفر گفت: "کلاغ پر بیایید و سرصف بایستید."
40 ازجلونظام خبردار دیگه داد تا زنگ تفریح بعدي خورد.
گفت: "کسانی که ازصف کشیده بودم بیرون، زنگ تفریح برند روی سکو بایستند و رویشان طرف دیوار و دو دست یک پایشان را بگیرند بالا.
بعد فهمیدیم ارژنگ، کیوان، علی.م، مهدی.ک، مهدی.م، پدرام، احسان، مهیار، نیما زنگ بعد یک دور دیگه فلک شدن.
ازاون شنبه به بعد هیچ کس شنبه ها از صف ما بیرون کشیده نشد چون به خاطرش تنبیه شده بودیم.

یکشنبه ۸ فروردین ۱۳۸۹ ه‍.ش.

بالا رفتن از درخت گردو و فلک شدن

من امید هستم و 35 سال سن دارم. کلاس اول راهنمایی که بودم با دوستم مرتضی از درخت گردویی که تومدرسه بود رفتیم بالا و جیبامونو پر گردو کردیم. وقتی اومدیم پایین هر جفت مونو ناظم با پس گردنی برد تو ذفتر و ازمون تعهد گرفت که دیگه همچین کار خطرناکی نکنیم. بعد هم گفت سر صف تنبیه مون می کنه تا عبرت بقیه بشیم. زنگو زدن و همه مدرسه اومدن و صف بستن و مارو بردن پای فلک.اول من خوابیدم و با یکی از چوبای همون درخت گردو 30 ضربه خوردم که واقعا داشتم هلاک می شدم. بعد من مرتضی خوابید و اونم 30 ضربه خورد به کف پاش.بعد هم بقیه رفتند سر کلاس و ما لنگ زنان رفتیم دفتر و 20 ضربه هم کف دستی خوردیم تا از نظر ناظم تنبیهمون کامل شده باشه.بعد هم گریه کنان رفتیم سر کلاس.

سه‌شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸۸ ه‍.ش.

سوم راهنمايي

من در کلاس سوم راهنمایی یک بار فلک شدم.و آن مربوط به یک نمره 13 بود که از درس ریاضی گرفته بودم.دبیرمان تمام کسانیکه نمره کمتر از 15 گرفته بودند صدا کرد و گفت به ازای هر نمره منفی 5 ضربه ترکه می خورید .بعد از ما خواست کفش و جورابمان را در بیاوریم و به نوبت بخوابیم زمین.نفر اول خوابید و خودش پاهایش را نگه داشت و دبیر وظیفه شناس!! به کف پای او که -9- شذه بود 55 ضربه زد.بعد من خوابیدم که باید 35 ضربه می خوردم.وقتی اولین ترکه را خوردم تازه فهمیدم چرا دوستم هی پاهاش را خم می کرد و یا درست نگه نمی داشت چون فلک شدن درد و سوزش بدی ایجاد می کرد و من هر چه بیشتر ترکه می خوردم بیشتر دردم می گرفت ولی بیشتر از آن درد تحقیر شدن جلوی چشم بقیه آزارم داد.تا چند روز کف پاهایم متورم بود و آن روز موقع راه رفتن لنگ می زدم.من دیگر توسط دبیرمان فلک نشدم ولی چند بار دیگر کف دستی خوردم که خیلی درد داشت.

سال 1368

سال 1368 من کلاس پنجم دبستان بودم.آن زمانها تنبیه بدنی هنوز وجود داشت.یه بار من مشق ننوشتم و رفتم مدرسه.اتفاقا دوست صمیمی من که خیلی دستش تند بود فوری مشق منو نوشت و من خیالم از کتک نخوردن راحت شد.ولی یکی از فضولهای کلاس فهمید و به خانم معلم گفت .خانم معلم هر دومونو اورد بیرون و گفت کفش و جورابامونو در بیاریم تا ادبمون کنه.ما هم این کار رو کردیم.خانم معلم منو خوابوند و پاهامو پذاشت رو صندلیش و گفت تکونش نمی دی ها و بعدش یه ترکه داد به دوستم مهدی و گفت انقدر می زنی کف پاش تا خون بیاد.مهدی یه کم معطل کرد چون دلش نمیومد منو فلک کنه اما وقتی شلنگ خانم معلم خورد تو سرش اونم ترکه رو بلند کرد و تند تند و محکم شروع کرد به زدن به کف پای من.انقدر زد تا من بر اثر گریه به نفس نفس افتادم و خانم معلم گفت بسه.بعد مهدی خوابید و من در حالیکه نمی تونستم درست وایسم شروع کردم به ترکه زدن به کف پای مهدی.وقتی اونم پاهاش آش و لاش شد خانم معلم گفت بلند شو و کفشاتو بپوش.اما وقتی خواستیم بشینیم نذاشت و گفت کجا؟نفری 20 ضربه هم باید شلنگ بخورید.بعد به من گفت اول تو که تنبلی کرده بودی بیا جلو ببینم.رفتم و دستامو نگه داشتم و 20 ضربه شلنگ آتیشی خوردم و دستام هم بدتر از پاهام ورم کرد.مهدی هم بدتر از من.بعد از اون تنبیه سخت من دیگه مشقامو ندادم کسی بنویسه.ولی بارها به خاطر مشق ننوشتن کتک خوردم البته فلک نشدم دیگه.

شنبه ۱ اسفند ۱۳۸۸ ه‍.ش.

کلاس چهارم ابتدايي

کلاس چهارم ابتدایی يه بار من از درس تاريخ -6- گرفتم و به همراه سه نفر ديگه رفتيم دفتر. مدير اون سه نفر رو به خاطر اينکه نمره شون تک نبود فقط کف دستي زد. البته با ترکه و به هرکدوم 10 ضربه زد. ولي منو رو صندلي نشوند و ناظم کفش و جورابمو دراورد و پاهامو آورد بالا و سفت نگه داشت. مدير شروع کرد به ترکه زدن به کف پام. چنان محکم ميزد که داشت جونم در ميومد. وقتي تعداد ضربه ها به 20 رسيد با وساطت ناظم تنبيهم تموم شد. وقتي پامو نگاه کردم ديدم که جاي ترکه ها رو پاهام مونده و حسابي باد کرده. تا چند روز هم درد داشت. موقع بيرون اومدن از دفتر لنگ مي زدم.

پنجشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۸۸ ه‍.ش.

روز دوم مهر ماه

این خاطره فلک شدن من در روز دوم مهر ماهه که خیلی سخت بود و هرگز یادم نمیره.چون اون روز فقط من فلک شدم.

سی سال پیش که من تازه به کلاس پنجم رفته بودم،یک آقا معلم خیلی سختگیر داشتیم که همه ازش حساب می بردند.علتش هم این بود که ایشان نسبت به تنبیه بچه ها خیلی جدی عمل می کرد و کمترین بی انضباطی را هم نادیده نمی گرفت.به همین دلیل آقای کیایی را برای کلاس پنجمی ها گذاشته بودند که هم شیوه تدریس خیلی خوبی داشت هم تنبیهات سخت و البته به جایی می کرد.در ضمن تنبیه هم بچه ها را نصیحت می کرد یا اصلا حرفی نمی زد و هرگز توهین و تحقیری هم در کارش نبود.همیشه بیشترین کتکها رو می زد ولی با خونسردی می زد.به خاطر همین همه دوستش داشتن یا اگر هم نداشتن کسی ازش نفرت نداشت و مهمتر اینکه فقط سر کلاس فلک می کرد و از فلک شدن سر صف خبری نبود.

اولین روزی که اومد سر کلاس هم مهرش به دل همه مون نشست هم ترسش.اومد و از سختی امتحان نهایی گفت و از لزوم تلاش ما.بعد هم رفت سر اصلی ترین حرفش یعنی تنبیه.گفت:من تا حالا به کسی سیلی و پس گردنی نزدم اما با تنبیه مسخره ای مثل کف دستی زدن اونم با خط کش چوبی که اصلا دردی نداره مخالفم.تنبیهات من فقط چوب و فلکه و بسته به نوع اشتباه،با یکی از این وسایل تنبیه میشه: ترکه،کابل،شلنگ.حداقل تنبیه هم 30 ضربه و حداکثرش 100 ضربه س که از همین فردا اجرا میشه.بعد هم شروع کرد به حاضر و غایب کردن.بعد هم یه کم ریاضی درس داد و کلی تمرین داد.زنگ بعد علوم درس داد و چند تا پرسش گفت وزنگ بعدش فارسی و مشق و ساعت آخر هم ورزش کردیم.وقتی رفتیم خونه چون از آقای کیایی ترسیده بودم تمام تکلیفامو انجام دادم که تا ساعت 11 شب طول کشید.فردا با خیال راحت رفتم مدرسه.طبق معمول زنگ اول ریاضی داشتیم.همه بچه ها هم مثل من از ترس شون تکالیفشونو انجام داده بودن.اون ساعت به خیر گذشت.زنگ بعد که فارسی داشتیم همین که پای آقای کیایی رسید به کلاس گفت مشقا روی میز.با خونسردی دستمو بردم تو کیفم ولی هرچی گشتم نبود.دوباره تمام وسایلمو ریختم بیرون و کیفمو گشتم ولی متاسفانه دفتر مشقمو جا گذاشته بودم.از ترس خیس عرق شده بودم .آقای کیایی رسید سر میز ما و گفت مشقت؟گفتم آقا ما نوشتیم ولی دفترمونو نیاوردیم.اخم کرد و گفت برو بیرون وایسا.رفتم پای تابلو وایسادم.وقتی آقای کیایی مشق همه رو دید اومد طرف من و رو به همه گفت:تنبیه مشق ننوشتن با شلنگه،تنبیه درس شفاهی بلد نبودن با ترکه س،تنبیه نمره امتحان هم با کابله.بعد به من گفت کفش و جورابتو دربیار و خودش هم رفت و موکت آورد و گفت بخواب.با گریه گفتم:آقا بخدا ما مشق نوشته بودیم ولی نیاوردیم باور کنید.گفت قسم نخور باور می کنم ولی نباید یادت بره.چاره ای نبود.خوابیدم رو موکت و دو تا بچه ها اومدن و پای منو گذاشتن تو فلک و انقدر پیچوندنش تا به دور پام محکم شد.آقای کیایی شلنگ برداشت و اومد طرف من و شلنگو گذاشت رو کف پام و گفت دفتر نیاوردن با ننوشتن مشق هیچ فرقی نداره بنابراین حداکثر تنبیه رو باید تحمل کنی که 100 ضربه س.اینو گفت و شلنگو برد بالا و ششششتتتتتتتتترررررررررق زد به کف پام.چنان درد گرفت که تا مغز استخوونامم آتیش شد.داد زدم:آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی. صدای همکلاسیم بلند شد:یک.دوباره زد و بازم زد و من هی می گفتم:آقا غلط کردم... دیگه تکرار نمیشه...سووووووووختم...خیلی درد داره...ولی آقای کیایی بدون توجه به من تند و محکم به کف پام شلنگ می زد.به شدت گریه می کردم و جونم داشت در میومد از شدت درد و سوزشی که بعد هر ضربه بیشتر و بیشتر می شد.خلاصه آقای کیایی هی زد و من هی خوردم تا اینکه 100 ضربه تنبیه من تموم شد.به دستور اقامعلم پامو از تو فلک در آوردن و زیر بغلمو گرفتن و منو که نمیتونستم راه برم نشوندن سر جام.زانوهامو چسبونده بودم به میز تا کف پام به زمین نخوره.بچه ها بساط فلکو جمع کردن.آقای کیایی هم یه 5 دقیقه معطل کرد تا من یه کم حالم بهتر بشه.بعد شروع کرد به درس دادن.زنگ تفریح بچه ها جمع شدن دور من و با دیدن پاهام هی وای وای و نچ نچ کردن و کلی هم ترسیدن.پاهام تا دو روز ورم داشت و اون روز که کاملا لنگ می زدم.یه هفته طول کشید تا پاهام خوب بشه.

اون سال من به طور متوسط هفته ای یه بار به دست آقای کیایی فلک شدم.البته بارها هم سر صف همه مونو تشویق کرد ولی خب کتک هم زیاد خوردم ازش.نتیجه اون کتکها و سختگیریها معدل نوزده و نیم من در امتحانات نهایی کلاس پنجم بود که به بهای خیلی دردناکی به دست اورده بودم.من از کلاس پنجمم تقریبا هر روز خاطره فلک دیدن دارم و خودمم که هر هفته یا بعضی وقتها 10 روز یه بار فلک می شدم.البته بیشتر در حد 30 تا 50 ضربه.ولی اولین فلک شدن کلاس پنجم که روز دوم مدرسه و 100 ضربه بود هرگز از یادم نمیره.

دوشنبه ۲۶ بهمن ۱۳۸۸ ه‍.ش.

تنبیه دسته جمعی

این خاطره مربوط به سال پنجم دبستان منه و در مورد تنبیه دسته جمعی 45 نفر از بچه های مدرسه است که سر صف و به صورت فلک شدن انجام شد و منم با اونها بودم.از کلاس اولی داشتیم تا ما پنجمی ها.همه مون هم نمره تک داشتیم و واسه اون بود که حتما باید سر صف و جلوی چشم بقیه فلک میشدیم.

یه روز نسبتا خنک بهاری بود.معمولا ما ساعت وسط روز پنجشنبه، مراسم تنبیه و تشویق داشتیم که البته بیشتربه کتک زدن بچه ها می گذشت.چون روش برخورد با بچه ها اکثرا به صورت تنبیه بدنی بود دیگه عملا وقت زیادی برای تشویق نمی موند.مثلا چهار هفته فقط تنبیه انجام میشد و یه هفته هم تنبیه هم تشویق.اما اون روز فقط مراسم تنبیه بود که همیشه با دقت زیادی انجام میشد و دقیقا مثل یک مراسم رسمی،قبلش مدیر حرف میزد و از مزایای چوب زدن می گفت!!! واینکه معلمها چون شما رو دوست دارن به کف دستها و کف پاهاتون چوب میزنن.شما باید از این تنبیهات استقبال کنید و ازش درس بگیریدبعد از کلی سخنرانی توسط مدیر، شاگرد تنبلها فلک میشدن و بقیه از ترس می لرزیدن.البته تعداد ضربات ترکه در تنبیهات دسته جمعی سر صف معمولا زیاد نبود.چیزی که ترس داشت خود فلک شدن بود که چون سر صف انجام میشد ایجاد ناراحتی زیادی می کرد..همه اومدن تو حیاط.مدیر به بچه ها گفت بشینید زمین.معمولا سر ساعت تنبیه همه یه تیکه کاغذ می آوردن و میذاشتن زیرمون تا لباسا خاکی نشه.چون تمام وقت صرف تنبیه میشد و زمان طولانی ای بود. همه به طور مرتب نشستن و آماده دیدن تنبیه ما شدن.ما را که داشتیم گریه می کردیم آوردن سر صف.پشت سرش مستخدم مدرسه یه تیکه حصیر انداخت زمین و تا بره فلک و ترکه بیاره به دستور مدیرکفش وجورابمونو درآوردیم و پابرهنه وایسادیم جلوی چشم ما.آقای مدیر از پشت بلندگو اعلام کرد که این شاگرد تنبلا باید ادب بشن تا هم خودشون و هم شما بفهمین تنبلی کردن عاقبتش کتک خوردنه. تمام معلمها هم جمع بودن و شاهد این تنبیه دسته جمعی.مدیر از پشت بلندگو به ناظم گفت که نفری 50 ضربه بهشون بزنید.بعد هم خودش رفت رو صندلی کنار معلمها نشست.ناظم یه ترکه برداشت و اومد سمت مون.سرایدار و یکی از بچه ها نفر اولو خوابوندن و پاشو کردن تو فلک.بعدش ناظم ترکه رو برد بالا و با شدت کوبوند به پای اون پسر.صدای شکافته شدن هوا توسط ترکه و خوردنش به پای اون بدبخت و بعد هم جیغش،تو حیاط پیچید.صدا اومد:یک. دوباره ناظم ترکه رو برد بالا و محکم زد به کف پاش و به همین ترتیب ضربات بعدی رو هم زد تا 50 تا بشه.تنبیه که تموم شد پاهاشوباز کردن و اون بدبخت 4دست و پا رفت پیش بقیه بچه ها.به ترتیب چند نفر دیگه هم خوابیدن و فلک شدن و بعد نوبت من شد.خوابیدم و فلک رو به دور مچ پام بستن و ناظم شروع کرد به ترکه زدن هی زد و زد تا 50 ضربه منم تموم شد و گریه کنان با کمک دوستم رفتم یه گوشه و مشغول فوت کردن پاهام و تماشای فلک شدن بقیه بچه ها شدم .بعد از پایان مراسم تنبیه همه رفتن سر کلاس و ما هم لنگ لنگان و گریه کنان رفتیم دفتر برای تعهد دادن که دیگه تنبلی نکنیم.

البته من اون سال باز هم فلک شدم و این دفعه آخرم نبود.

دبیر زبان سختگیر

کلاس سوم راهنمایی بودم. یک دبیر زبان سختگیر داشتیم که نسبت به تنبیه بچه ها خیلی دقیق بود و ما دایما در حال کف دستی خوردن از ایشان بودیم و چون ترکه می زد خیلی درد داشت و حداقل برای هر تنبیه 20 تا ترکه می خوردیم.من چون هرگز زبان انگلیسیم خوب نبود همیشه بدون استثنا از دستش ترکه می خوردم.ولی یه بار به خاطر یک نمره ی -5/1- از امتحان کتبی چنان بلایی سرم اومد که تا زنده ام یادم نمیره.

اون روز آقا معلم برگه ها ی امتحان رو که تصحیح کرده بود آورد و اسم بچه ها رو صدا میزد تا برن و برگه هاشونو بگیرن.،من طبق معمول داشتم دستامو واسه ترکه خوردن گرم می کردم.اتفاقا هرچی صبر کردم ورقه منو نداد.چند نفر از بچه ها ازش کتک خوردن و همه ورقه هاشونو گرفتن.دیگه واقعا داشتم از دلشوره می مردم چون همیشه نفر آخر،بدترین نمره رو داشت و بیشترین کتک رو می خورد.بالاخره از چیزی که می ترسیدم سرم اومد.نمره ام شده بود یک و نیم.وقتی نمره مو با خشم بهم گفت همه بچه ها زدن زیر خنده.همونطور که بچه ها می ختدیدن آقا معلم رفت بیرون وبا یه طناب ویک سطل پر از آب و یخ که از سرایدار گرفته بود اومد و گفت من تورو آدم می کنم کفش و جورابتو دربیار تنبل خان.پا برهنه که شدم صندلیشو گذاشت وسط کلاس و منو نشوند روش و گفت پامو بکنم تو یخ.منم کاری که گفت انجام دادم.چند دقیقه بعد پاهام شده بود یه تیکه یخ و سرما داشت استخوونامم می لرزوند ولی من بغض کرده بودم و جرات هم نداشتم حتی بپرسم این کارا واسه چیه.بعد آقا معلم منو که نمی تونستم راه برم خوابوند زمین و با طناب پاهامو بست به صندلی و طوری محکم کرد که حتی نمیشد یه تکون کوچیک بدم.بعد فوری رفت و ترکه شو برداشت و اومد طرف من و اولش یه کم ترکه رو با دست مالید و بعد برد بالا و با ضرب زیادی کوبوند به کف پام.فقط خدا می دونه که چه دردی داشت با صدای بلند گفتم:آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ آقا غلط کردیم...نزنید توروخدا...خیلی درد داره.ولی آقا معلم بدون توجه به من ترکه رو می برد بالا و محکم می زد کف پام و می گفت:خجالت نمی کشی؟...یک می گیری؟...تنبل...این بار که حسابی فلک شدی...تنبلی یادت میره...صاف نگه دار پاتو...آها...تکون نده...این دفعه که خواستی تنبلی کنی...یاد این تنبیه مفید بیوفت...انگشتاتو جمع نکن...تنبل... آها...بیار بالا پاتو... تنبل بی انضباط...ساکت...آدمت می کنم بی شعور درس نخوون...

منم می گفتم:آآآآآآآآآآیییییییی...آقا توروخدا...اوووووخ...یواش...غلط کردم...دیگه تکرار نمیشه...

خلاصه،آقا معلم همینطور با اون ترکه به کف پای من می زد و مبصر کلاس هم می شمرد.معلوم بود خیلی از نمره ام ناراحت شده چون طوری ترکه رو می کوبوند به کف پام که صدای سوتش هم مو به تن آدم سیخ می کرد چه برسه به تحمل اون ضربه ها و به شدت هم محکم می زد تا هم من ادب بشم هم بقیه بترسن.وقتی تعداد ضربه ها به 100 تا رسید و دیگه جونم داشت درمیومد آقا معلم بی خیال فلک کردن من شد.پامو باز کرد و وقتی اومدم بلند بشم چنان پام سوخت که دادم دوباره رفت هوا.با کمک بچه ها نشستم سرجام و اشکامو پاک کردم.جای ترکه ها چنان پاهامو متورم کرده بود و چنان می سوخت که نفس کشیدن هم برام سخت شده بود.زنگ تفریح که خورد دوستم-محمود-برام آب ولرم آورد و من ساعت آخر به جای ورزش موندم تو کلاس و از دبیر ورزش خواستم به من استراحت بده که خوشبختانه قبول کرد.تا 4 روز کف پام متورم بود و بعد 10 روز خوب شد.ولی من بعد از اون چوب و فلک سخت دیگه نمره کمتر از 10 نگرفتم حتی با تقلب.

ولی نمی دونید ترکه خوردن به کف پا چه دردی داره.

کلاس سوم راهنمايي

کلاس سوم راهنمايي بودم يکبار چهار نفر تمرين علوم رو ننوشتيم . خانم مارو فرستاد پيش خانم ناظم.ناظم رفت دفترشو نگاه کرد .ديد اون سه نفر بار اولشونه ولي من بار دوم.از اون سه نفر تعهد گرفت. ولي از من نه. بعدش به دخترها گفت نيمکت چوبي کنار اتاق رو بزارن وسط اتاق.همه دخترها شروع کردن به گريه . چون فهميده بوديم چه خبره. خانم ناظم گفت شما چون بار اولتونه تنبيه نميشين و اين نيمکت براي ندا هست.دلم ريخت. دخترها حالا به من نگاه ميکردن و مبخنديدن.من ميگفتم خانم ببخشيد تکرار نميشه . فايده اي نداشت.رفت از تو کمد يک ترکه گرفت.منو نشوند روي نيمکت . گفتش کفشاتو در بيار .منم در اوردم .بعدش به شيوا گفت پاهمو با بند کفش ببنده.شيوا ميخواست جورابمو در بيار خانم ناظم گفت نميخواد.البته جوراب نازک و بلند داشتم.پاهمو بست و درازم داد رو نيمکت و پامو اورد بالا.من فقط ميگفتم ببخشيد. فلک شروع شد ضربه هاي اول رو تحمل کردم ولي کف پاهام کم کم درد گرفت اونم چه دردي. نميدونين چطور ناله ميکردم .احساس ميکردم پوست پامو ميکنن.نميدونم چنتا زد چون تو وضعيت هيچي نميفهميدم ،فقط شيوا رو ميديدم مچ پامو گرفته و نميزاره تکون بخورم .بالخره فلک تمام شد.پاهامو باز کردن. وقتي پامو گزاشتم زمين باور کنيد فکر کردم قدم بلند شده . تازه تعهد هم دادم. وقتي اومدم بيرون نشستم روي صندلي داخل سالن که کف پامو ببينم . باور کنيد با اونکه جوراب کرم پام بود ولي سرخي کف پام معلوم بود. خاصه تا چند روز پاهام مور مور ميشد و بچه ها هم به من نيشخند ميزدن. اخه کلاس سوم راهنمايي بودم.تو خونه هم تا چند روزجوراب ميپوشيدم تا يک وقت متوجه نشن فلک شدم اخه سوم راهنمايي بودم و خجالت ميکشيدم.البته اين اخرين باري بود که فلک شدم.

یکشنبه ۲۵ بهمن ۱۳۸۸ ه‍.ش.

چوب و فلک به خاطر زرنگبازي

اوایل دهه ی هفتاد بود ، کلاس سوم ابتدایی بودم تو یه مدرسه ی دولتی که تنبیه بدنی داشت آخرین نفس هاش رو می زد ، و صدای نفس نفس ترسناکش تو گوشمون بود ، تنبیه ها اون جوری که بزرگ تر ها می گفتند نبود اما تحملش واقعا سخت بود ... برای سال سوم دو معلم بود ، یکی خانوم شیرانی که تنبیهاش تو مدرسه معروف بود ، هیچ کس نمی خواست تو کلاس اون بیوفته و دیگری خانوم مسعودی ، به اندازه ی قبلی اهل تنبیه نبود اما خیلی مشق می داد ، البته اینکه میگم اهل تنبیه نبود در مقایسه با قبلیه وگرنه اون هم خط کش از دسش نمیوفتاد هیچ وقت ، اهل کف دستی زدن بود و از زدن به بدن و کت کول بچه ها هم کم نمی ذاشت ... من بچه ی درس نخونی نبودم اون موقع ، یعنی ریاضیم که خیلی خوب بود و یه بار هم یه ضرب رو اشتباه نگفتم ، درس های حفظیم بد نبود و به ندرت تنبیه می شدم برای اون ، دیکتم اما متوسط بود و بیش تر از همه درس ها برای دیکته تنبیه می شدم ، اما مشق نوشتن و رو نویسی هایی که خانوم می داد حالم رو به هم می زد، مشقی که واسه فارسی می داد در حد 2-3 بار رو نویسی از یه درس بود ، چون زیاد بود درس ها خیلی هم توجهی نمی کرد بهش و کم کم شروع کردم از وسط مشق زدن ، اول یه خط ، بعد دو خط و هی زیاد میشد خطایی که جا مینداختم .
یه درسی داشت کتاب اون سال به اسم شهر ما خانه ی ما که خیلی کلفت بود و دو تا درس شده بود ، واقعا زیاد بود نوشتنش ، بقیه معلم ها می خواستند ازش مشق بدند هر کدوم از دو قسمتش رو دو تکه می کردند و هر تکه واسه یه روز ،ما هم اینجوری یه سری نوشتیم البته تا یه روز معلم گفت واسه فردا دو تاش رو باهم بنویسید ، آخ و اون بچه ها شروع شد که خانوم خیلی زیاده و اینا ، من اما دلم به سیستم خودم خوش بود و اعتراضی نمی کردم و ته دلم بهش فحش می دادم
فرداش چند نفر رو واسه درس پرسیدن فارسی صدا زد که منم صدا زد و دفترهامون رو باید می بردیم ، تقریبا نوشتن کامل مشق 8 صفحه ای میشد فکر کنم اما مشق من همش 4 صفح بود و یا کم تر ، خلاصه بدجور تابلو بود و من خر هواسم نبود ، معلم درس پرسید و فکر کنم من همش رو درست جواب دادم غیر از معنی یه کلمه و 19 شده بودم ، دفترمو که دید گفت چرا اینقدر کمه و دفترم داد به یکی از بچه ها که اسمش کسری بود و زرنگ کلاس بود و البته با من هم بد بود تا با کتاب نوشتمو تطبیق بده ، بعد هم بهم گفت برم گوشه ی کلاس وایسم تا تکلیفم معلوم بشه و باز 4 تای دیگه رو صدا زد

می دونستم تو بد مخمصه ای افتادم و بد کتکی باید بخورم ، یواشکی داشتم دستام رو گرم می کردم و آماده ی کف دستی و تو دلم دعا می کردم که کسری نفهمه یا خیلی گیر نده که زیاد تنبیه نشم ، تقریبا نصفه درس رو جا انداخته بودم وسط درس پرسیدن از سری جدید بود که کسری رفت پیش معلم و دفترم دو نشونش داد ، جاهایی که جا انداخته بودم رو کامل مشص کرده بود که اینجا مثلا 5 خط ننوشته ، اونجا 4 خط و ... و رفت نشس . معلم دفترمو پرت کرد طرفم به صورتم، از ترس داشتم می مردم ، بلند شد از پشت میز و خط کششو برداشت و اومد ، سریع افتادم به غلط کردن ، به دست سرمو گرفته بودم و معلم همین طور به بدنم میزد و داد می زد و می گفت فکر کردی من خرم ، پسره ی دزد ، نفهم ، آدمت می کنم ، حسابی گریم گرفته بود ، یهو معلم دست بر داشت و از کلاس رفت بیرون
یهو کلاس منفجر شد ، بچه ها انگار فیلم بروس لی دیده باشند به وجد اومدند ، کسری آشغال هم که لبخند پیروزمندانه تحویلم میداد
خدایا خانوم رفته چی کار کنه ، نکنه رفته ناظم رو بیره ، آخه ناظم خدای تنبیه کردن بود ، خیلی شدید می زد و واسه تنبیهای شدید خانوم همیشه صداش می زد ، وحشیانه می زد ، اولش با 4 تا کف دستی شروع می شد و انقدر ادامه می داد که پخش زمین شی و روی زمین بیوفتی و باز همچنان به ترکش میزد بهت و ول کن نبود و باسن و رون پات رو هم کبود می کرد
 تو این فکرا بودم که خانوم اومد به یه چوب کلفت که یه طناب بهش بود و چند تا ترکه
بهم گفت سریع کفش و جوراباتو در بیار ، تا حالا همچین چیزی نشنیده بودم ، یعنی قراره چی کر کنم ، خم شدم و بند کفشم رو باز کردم و کفش و جورابمو در اوردم ، زنگ قبل ورزش داشتیم و کفش و لباس ورزشی پوشیده بودم، بعد به وسط کلاس اشاره کرد و گفت بتمرگ اینجا نشستم ، گفت دراز بکش ، بعم اومد طرفم شروع کردم به غلط کردن گفتم ، خیلی خشک فقط گفت پاها بالا و بعد پامو از طناب عبور داد و چوب رو پیچوند ، کم کم پام به طناب بسته شده بود و نمی تونستم تکون بخورم ، تا حالا این مدل تنبیه ندیده بودم و این ترس و اضطرابم رو صد چندان کرده بود ، کسری و امید رو صدا زد و دو سر چوب رو داد بهشون
بعد هم 5 دقیقه رسما رفت رو منبر که این پسر دزدی کرده و هیچ چیز بدتر از دزدی نیست و اسم این کارش زرنگی نیست و کلاه برداریه و اگه حالا شدید تنبیه نشه در آینده دزد میشه ولی من آدمش می کنم ، اون لحظات هر ثانیش واسم یه عمر عذاب آور بود ، از ترس داشتم می مردم پاهام هم که بسته شده بود و حسابی آتیش گرفته بودم و عرق می کردم ، یه تیکه هم معلم گفت شما نمی دونید این فلک چه معجزه هایی می کنه
قبلا از بزرگ ترها شنیده بودم که می گفتند برید خدا رو شکر کنید که دیگه فلک نمی کنند و این تنبیها که درد نداره ، خدای من حالا اولین بار که فلک رو می بنم سهم خودمه ، منی که درسم خوب بود ، این حق من نبود ، یکی از بچه کودن های گوزوی کلاس باید این جوری تنبیه می شد نه من
آیییییییی یهو اولین ضربه وارد شد
آخخخخخخ ، اووووووووووی ؛ غلط کردم ، دیگه نمی کنم ، آییییییییی ضربات پشت سر هم وارد می شد بدون مکث ، خدایا چه دردی داره این ، پاهامو شدید تکون می دادم، یهو چوب از دست کسری ول شد و خانوم معلم با ترکه محکم زد به بازوی کسری و گفت محکم بگیر ، خدای من پاک دیوونه شده بود این ، دوباره ضربات شروع شد آییییییییییی
فکر کردی من نفهمم
غلط کردم
فکر کردی من خرم
ببخشیددددد ، آییییییییییییییی
سر من کلاه میذاری
آییییییییییی ، نزنید ، آیییییییی
و پشت سر هم میزد و من التماس می کردم ، انگشتامو تکون می دادم و یه پام رو محافظ اون یکی قرار می دادم
محکم زد به انگشتام که بلند داد زد آخ ، داد زد پاها صاف ، کشیده ، انگشتات رو باز کن آقا زرنگ
هم چنان محکم به کارش ادامه می داد و التماس های من مفید نبود پشت سر هم داد می زدم غلط کردم و اون می گفت کاری می کنم که دیگه از این غلطا نکنی ، احساس می کردم پوست پاک کنده شده باشه ، دسگه نای گریه کردن نداشتم فکر کنم 80 ضربه شد که دیگه بس کرد و به اون دو تا گفت پاشو آزاد کنید ، زنگ کلاس هم خورده بود ، بم گفت واسه فردا 3 بار کامل باید رونویسی کنی وگرنه بدتر تنبیه میشی ، بعد رو به کلاس کرد و گفت هر کس فکر می کنه خیلی زرنگه میتونه همین کار رو انجام بده و نتیجش رو ببینه . زنگ کلاس همون موقع خورد و معلم رفت ...

... و این بود بدترین خاطره ی من از تنبیه و تنها باری که تویه مدرسه فلک رو دیدم

خاطره اي از آقا بهشاد

من بهشاد هستم و 24 سال سن دارم.
یادم هست کلاس سوم راهنمایی که بودم از درس ریاضی نمره 13 گرفتم.آقای محسنی-دبیرمان-گفت کسانیکه زیر 15 گرفته اند تنبیه می شوند.من و 7 نفر دیگر که یکی شان نمره -5- گرفته بود آمدیم و به دستور آقای محسنی بدون کفش و جوراب ایستادیم تا به نوبت فلک بشویم.آقای محسنی گفت هر نمره منفی 3 ضربه جریمه دارد.نفر اول که11 شده بود خوابید روی زمین و یکی از بچه های هیکلی کلاس(که به خاطر رفوزگیهای مکرر چندین سال از همه مان بزرگتر بود)پاهایش را کنار هم جفت کرد و محکم نگه داشت.آقای محسنی هم ترکه نازکش را برداشت و 27 ضربه به کف پای او زد.از انجایی که تحمل انتظار برای کتک خوردن را نداشتم رفتم و خوابیدم و 21 ضربه ترکه خورد به کف پام.خیلی خیلی درد و سوزش بدی داشت ولی من فقط اشکام دراومد ولی صدایم در نیامد.به سختی بلند شدم و لنگ النگان نشستم سر جایم و بعد نگاهی به کف پایم انداختم.جای ترکه ها به صورت خطوط قرمز روی کف پایم متورم شده بود و از کف پاهایم آتش بلند می شد.
من در دورام ابتدایی و راهنمایی بارها در کلاس ار معلمین و در دفتر مدرسه از مدیر و ناظم کف دستی خوردم و فلک هم شدم ولی سر صف کتک نخوردم خوشبختانه.

جمعه ۲۵ دی ۱۳۸۸ ه‍.ش.

اولين خاطره من از چوب و فلک

اولين خاطره من از چوب و فلک مربوط به دومين روزي ميشه که رفتم راهنمايي. يعني دومين روز از آغاز سال تحصيلي که رفته بودم اول راهنمايي.
صبح روز اول سر صف مدير و ناظم حسابي تحديدمون کردن و برامون خط و نشون کشيدن که با کوچکترين شيطنت سخت برخورد ميکنن و اگه تنبلي کنيم سروکارمون با چوب و فلکه.
سر کلاس که رفتيم اول هر زنگ معلمها هم برامون خط و نشون کشيدن و مارو به فلک که گوشه کلاس بود تحديد کردن. يکي از معلما يکي از بچه ها رو که دوست من و همسايه ما بود با يه بهونه بيخودي بست به فلک و 40 ترکه کف پاش زد. کاملا مشخص بود که اون بيچاره رو فقط براي اين فلک کرد که از بقيه کلاس زره چشم بگيره.
من اون روز فلک نشدم ولي روز بعد صبح خواب موندم و وقتي رسيدم مدرسه بچه‌ها صف بسته بودن. منو که دير اومده بودم فرستادن کنار يه عده از بچه ها که گوشه حياط وايساده بودن. بعد من هم هر کسي که مي‌اومد ميفرستادن پيش ما.
همه مي ترسيديم. ميدونستم که به احتمال زياد بعد از رفتن صفها به سر کلاس تنبيه ما شروع ميشه.
بعد از رفتن همه صفها مارو بردن تو زير زمين مدرسه. تمام ما سال اوليها داشتيم از ترس ميلرزيديم.
وقتي چشمون به فلکهايي اوفتاد که تو زمين نصب شده بود صداي گريه اکثر سال اوليها و چند تايي از سال بالاييها بلند شد.
بعد ناظم اومد و ازمون خواست که کفش و جورابامونو در بياريم.
صداي گريه‌ها بلندتر شد و بچه ها شروع کردن به التماس کردن ولي بعد از به داد بلند ناظم براي مدت کوتاهي صداها قطع شد و همه شروع کرديم به در آوردن کفش و جورابمون.
همون موقع ناظم دست يک از بچه ها رو گرفت و در حالي که اون بيچاره التماس ميکرد و همش ميگفت: "آقا غلط کردم." کشيد برد و خوابوند رو زمين پاي فلک و به کمک يکي از مستخدمهاي مدرسه پاهاشو بست به فلک و محکم کرد.
در همين حال دوباره صداي گريه بچه ها بلند شد.
ناظم از مجموعه ترکه هاي کنار ديوار يکي برداشت و رفت طرف پسري که به فلک بسته شده بود.
ترکه رفت بالا و يک دفعه با سرعت اومد پايين و خورد به کف پاهاش.
داد زد: آييييييييييييييييي . . .
من چشمم به جاي ترکه به کف پاهاي اون پسر بود که يکدفعه ترکه دوم اومد پايين و دوباره دادش درومد: "آيييييييييييييييي . . ."
و بعد ترکه سوم: "آيييييييي . . . غلط کردم . . ."
من که تا اون موقع گريه نمي کردم ناگهان به گريه افتادم و همينطور در حالي که اشک ميريختم به اون يک جفت پا خيره شده بودم که پشت سر هم ترکه مي خورد و جاي ترکه روي کف پاها بيشتر مي‌شد.
تا اينکه بعد از بيست ترکه يکي از مستخدمها که تعداد ترکه ها را هم مي شمرد پاهاشو باز کرد و ناظم اومد طرف ما، تا يکي ديگه از ما رو انتخاب کنه و ببنده به فلک.
همه با ترس خودمونو عقب کشيديم تا اينکه ناظم دست انداخت و يکي رو گرفت و کشون کشون با خودش برد.
تازه اونموقع متوجه نفر قبلي که فلک شده بود شدم که لنگ لنگان داشت به سمط کفشاش ميرفت.
دوباره صداي ترکه و صداي التماس بلند شد.
به همين موال چند نفر ديگر هم فلک شدن تا نوبت به من رسيد.
التماس ميکردم و قول ميدادم ديگه دير نکنم، ولي فايده اي نداشت. خوابيدم روي زمين و پاهامو گذاشتم تو فلک.
بعد ديدم ناظم جلوم ايستاد. ترکه رفت بالا و محکم خورد کف پام.
داد زدم: "آييييييييييييييييي . . . غلط کردم . . ."
دردش واقعا زياد بود.
داشتم درد ترکه اولو تحمل ميکردم که ترکه دوم خورد کف پام.
دوباره دا زدم: "آيييييييييييي . . .آييييييييي"
همينطور ترکه‌ها پشت سر هم به کف پام ميخورد و من گريه ميکردم و داد ميزدم: "غلط کردم."
تا اينکه فلک کردن من هم تموم شد و پاهامو از فلک باز کردن. پاهام خيلي مي‌سوخت. خودمو رو زمين کشيدم رفتم کنار تا نفر بعدي جامو بگيره.
داشتم آروم کف پاهامو مي‌ماليدم که نفر بعدي داد زد: "آييييييييي . . ."
برگشتم به اون نگاه کردم و بعدش به بچه هايي که هنوز فلک نشده بودن و منتظر بودن تا نوبتوش برسه. تو اين مدت چند نفر ديگه هم بهشون اضافه شده بود که دير اومده بودن و آنها را هم آورده بودند پايين پيش ما.
لااقل خوشحال بودم که ديگه بين اونها نيستم و تنبيهم تموم شده.
کف پام خيلي درد مي‌کرد. فلک نفر بدي تموم شد و ناظم رو به من گفت: "زود پاشو برو سر کلاس"
من از ترس اينکه دوباره فلک بشم با هر زحمتي بود بلند شدم و آروم آروم رفتم کفشامو پوشيدم و جورابامو گذاشتم تو جيبم.
وقتي رسيدم سر کلاس دو نفر از بچه‌هاي کلاسمون که قبل از من فلک شده بودن سرجاشون نشسته بودن و معلم داشت درس مي‌داد.
منم آروم زير نگاه کنجکاو بچه‌ها رفتم سر جام نشستم.
کفشامو درآوردم. پام خيلي مي‌سوخت. پاي راستمو آروم آوردم بالا و يکم ماليدم و بعد پاي چپم.
چند دقيقه بعد دوباره در کلاس باز شد و يکي ديگه از بچه ها که فلک شده بود اومد تو.
اون روز چهار نفر از کلاس ما فلک شدن که يکيش من بودم.
خوشبختانه اون روز کسي توسط معلمها فلک نشد.
مدرسه که تعطيل شد در حالي که آروم راه مي‌رفتم و يکمي مي‌لنگيدم به طرف خونه راه افتادم.
جورابامو گذاشته بودم تو کيفم. دلم مي‌خواست هر چه زودتر به خونه برسم تا کفشامم در بيارم.
خونه که رسيدم رفتم تو اتاقم و يکم پامو ماساژ دادم. بعد دراز کشيدم روي تخت تا اينکه براي ناهار صدام کردن.
درد پام يکم بهتر شده بود. لباسامو درآوردم و يک شلوار گرمکن پوشيدم. من که تقريبا هيچ وقت جوراب نمي‌پوشيدم، اگه اون موقع جوراب پام مي‌کردم خيلي تابلو ميشد براي همين بدون جوراب رفتم ناهار بخورم.
نمي‌دونستم کسي فهميده فلک شدم يا نه ولي کسي چيزي نگفت. چهارزانو نشستم و سريع شروع به خوردن کردم. کف پام هنوز مي‌سوخت. با رون پام به کف پام فشار مي‌اوردم تا شايد سوزشش کمتر بشه. چند بار حالت نشستنمو از چهار زانو به دو زانو و برعکس تغيير دادم.
بعد از ناهار رفتم تو اتاق رو تختم دراز کشيدم و چند ساعت خوابيدم.
وقتي بيدار شدم پام هنوز يکمي مي‌سوخت.
شب که شد جاي ترکه‌ها تقريبا از بين رفت. کف پام ديگه خيلي کم درد ميکرد و موقع راه رفتن مشکلي نداشتم.
بعد از اون تا حدود سه چهار هفته هر روز صبح سر وقت تو مدرسه حاضر مي‌شدم، تا اينکه دوباره يه روز خواب موندم و بيست ترکه ديگه خوردم.

البته تو اين سه چهار هفته دو بار سرکلاس به علت درس بلد نبودن فلک شده‌بودم.